صفحه اصلي
داستان‌های كوتاه
بخت بیدار!



   روزی روزگاری، نه در زمان‌های دور، در همین حوالی، مردی زندگی می‌كرد كه همیشه از زندگی خود گله‌مند بود و …ادعا می‌كرد «بخت با من یار نیست» و تا وقتی بخت من خواب است، زندگی من بهبود نمی‌یابد.

پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیداركردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگری توانا برود.

او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گُرگی رسید. گُرگ پُرسید: ای مرد! كجا می‌روی؟
مرد جواب داد: می‌روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!
گُرگ گفت: می‌شود از او بپرسی كه چرا من هر روز گرفتار سردردهای وحشتناك می‌شوم؟
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.

او رفت و رفت تا به مزرعه‌ای وسیع رسید كه دهقانانی بسیار در آن سخت كار می‌كردند.
یكی از كشاورزها جلو آمد و گفت: ای مرد! كجا می‌روی؟
مرد جواب داد: می‌روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!
كشاورز گفت: می‌شود از او بپرسی كه چرا پدرم وصیت كرده است من این زمین را از دست ندهم؟ زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی‌كه در این زمین هیچ گیاهی رشد نمی‌كند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال، سرخوردگی و بدهكاری است!
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.

او رفت و رفت تا به شهری رسید كه مردم آن همه‌گی در هیأت نظامیان بودند وگویا همیشه آماده برای جنگ!
شاه آن شهر او را خواست و پرسید: ای مرد! به‌كجا می‌روی؟
مرد جواب داد: می‌روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!
شاه گفت: آیا می‌شود از او بپرسی كه چرا من همیشه در وحشت دشمنان به‌سر می‌برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم؟ با ثروت بسیار و سربازان شجاع، تا كنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده‌ام!
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.

پس از راهپیمایی بسیار، بالاخره جادوگری را كه در پی‌اش راه‌ها پیموده بود را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف كرد.
جادوگر بر چهره‌ی مرد مدتی نگریست و سپس رازها را با وی درمیان گذاشت و گفت: از امروز بخت تو بیدار شده است. برو از آن لذت ببر!
و مرد با بختی بیدار بازگشت…

به شاه شهر نظامیان گفت: تو رازی داری كه وحشت برملاشدنش آزارت می‌دهد، با مردم خود یك‌رنگ نبوده‌ای، در هیچ جنگی شركت نمی‌كنی، از جنگیدن هیچ نمی‌دانی، زیرا تو یك زن هستی و چون مردم تو، زنان را به‌ پادشاهی نمی‌شناسند، ترس از دست دادن قدرت، تو را می‌آزارد.
و اما چاره‌ی كار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج كنی تا تو را غم‌خوار و هم‌راز، مردی كه درجنگ‌ها فرماندهی كند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد.
شاه اندیشید و سپس گفت: حالا كه تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج كن تا با هم كشوری آباد بسازیم.
مرد خنده‌ای كرد و گفت: بخت من تازه بیدار شده است، نمی‌توانم خود را اسیر تو نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می‌خواهم ببینم چه‌چیز برایم جفت‌وجور كرده است!
و رفت…

به دهقان گفت: وصیت پدرت درست بوده است. شما باید در زیر زمین به‌دنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است كه با وجود آن، نه‌تنها تو كه خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست.
كشاورز گفت: پس اگر چنین است تو راه هم از این گنج نصیبی است، بیا با هم شریك شویم كه نصف این گنج از آن تو می‌باشد.
مرد خنده‌ای كرد و گفت: بخت من تازه بیدار شدهاست، نمی‌توانم خود را اسیرگنج نمایم، من باید بروم و بخث خود را بیازمایم. می‌خواهم ببینم چه‌چیز برایم جفت‌وجور كرده است!
و رفت…

سپس به گُرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف كرد و سپس گفت: سردردهای تو از یكنواختی خوراك است اگر بتوانی مغز یك انسان كودن و تهی‌مغز را بخوری دیگر سردرد نخواهی داشت!!
شما اگر جای گُرگ بودید چه‌كار می‌كردید؟!
بله! درست است! گُرگ هم همان كاری را كرد كه شاید شما هم می‌كردید. مرد بیداربخت قصه‌ی ما را به جُرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد.

دیوانگی است قصه‌ی تقدیر و بخت نیست
از نام سرنگون شدن و گفتن این قضاست

در آسمان علم، عمل برترین پر است
در كشور وجود، هنر برترین غناست

میجوی گرچه عزم تو زاندیشه برتر است
میپوی گرچه راه تو در كام اژدهاست
(پروین اعتصامی)

/ه.د

منبع: روابط عمومی دانشگاه آزاد اسلامی واحد سبزوار