صفحه اصلي
گفتار
چفیه

چفیه میگوید: به خوبی یاد  دارم آن روزها را كه عرق از جبین كشاورزان نخلستان بر میگرفتم و گاه بر گرد كمر ماهی گیران بر روی دریای بی انتها روان میشدم.

چفیه میگوید: به یاد دارم آن زمان را كه تركش، پای رزمنده ی بسیجی را دریده بود واو، واو چنگ برخاك میزد ومن،طاقتم برسر می آمد و خودرابه دور پای اومی پیچیدم وسخت می فشردم،آن قدركه خون بر پیكرش بر می گشت و من سرتا پا سرخ میشدم،مانند شقایق...

چفیه میگوید:  آنگاه كه خورشید سوزان،امان بچه ها را بریده بود،دامن به آب داده و روی سوخته ازآفتابشان را نوازش می كردم، شاید كه با خیسی تنم، كمی از سوزش وجودشان بكاهم.

چفیه میگوید: آن زمان كه به نماز می ایستادند عبایشان می شدم و در دل شب تنها محرم رازشان... و من بودم كه در توسل های پیش از عملیات، صورت رزمندگان را می پوشاندم تا كه هیچ كس جز محبوبشان اشكشان را نبیند من بودم" و چشم های ملتمس و خیس آنها" و این آبروی من از همان اشك هاست.

چفیه میگوید:  هرگاه كه زمین به لرزه می افتاد و آسمان شب با منورها چراغانی می شد، فریاد یا زهرا(س) دردشت می پیچید و رزم خون در میدان رزم برپا بود، به یاد دارم آن هنگام كه رزمنده ای بسیجی در خون می غلتید، من اولین  كسی بودم كه بر بالینش می  نشستم؛ او هفت آسمان را می نوردید و من، با كوهی از غم فراق، وجود نورانیش را در آغوش می گرفتم  و آن قدر آن را می بوییدم تا تمام وجودم را خون زخم های پیكرش در بر میگرفت.

چفیه میگوید: شما ندیدید آن هنگام را كه بچه ها دل به دریا زده بودند و تكه تكه ی بدن هایشان میدان رزم را گلگون میكرد، رفیقانشان آن تكه ها را در بالینه من جمع می كردند و من همچون بقچه ای می شدم از گوشت و خون خوبان.

و آنگاه كه نبرد به پایان میرسید، اشك حسرت یاران خمینی(ره)، تمام وجودم را در بر می گرفت چفیه شرح جان فشانی عشاق است؛چفیه معطر از عطر بسیجیان است.

چفیه منتظر است، منتظر یاران امام عصر(عج)...

چفیه همراه بهشتیان است و ریسمان ولایت،نشانه منزلت و پاكی است و یادگار جنگ.

خوشا به حال آنان كه چفیه همراه زندگیشان است