صفحه اصلي
در انتظار منتظَر
اي آرزوي مشتاقان بيا
مهدي جان !
اي كاش ميدانستم چشمان پاك كدامين خاك حضور سبز تو را به تماشا نشسته است و بر نرمي قدمهايت بوسه ميزند.
مولاي من !
اي كاش ميدانستم كدامين سرزمين غريب با وجود نازنين تو آشنايي دارد و آغوش خويش را براي مهربانيهايت گشوده است.
يابن الحسن !

سخت است براي من كه ساية تمام مردم از ميان كوچة نگاهم بگذرد، اما پنجره چشمانم به روي خورشيد زيباي تو بسته باشد و باغ دلم از بهار صدايت بي نصيب بماند.
اي يوسف دور از وطن !

سخت است براي من كه از اشك فراقت، بي طاقت شوم، در حالي كه مردمان ياد تو را از خاطر برده باشند.
اي فرزند ماههاي تابان !

عمري است كه به انتظار طلوع تو در ساحل حسرت نشسته ايم.
قلبهاي تشنة ما به اشتياق ظهور تو ميتپد و كبوتران دعا، قنوت دستهايمان را رو به درياي خدا ميبرند.
كي ميشود كه موج صداي گرم تو برخيزد و زلال قطرههاي ناب تو سيرابمان كند؟
اي آرزوي مشتاقان !

كي ميشود كه آسمان دلهايمان از نسيم صبحگاهي سلام تو معطر شود و شب چشمانمان به جمال ماه تابان تو روشن گردد؟
اي اميد منتظران !

كي ميشود كه ذوالفقار تو برگردن دشنمنان و منكران حق بنشيند و پرچم عدل و دادگريات بر فراز شهر و ديار مؤمنان سايه افكند؟
يا صاحب الزمان !

آيا ميشود كه درحرم امن تو اجازه ورود بيابيم و پروانه وار گرد كعبة وجود مقدست طواف كنيم؟