صفحه اصلي
اشعار مذهبی (تلفن همراه)
مدح نبی
ای جلوه رخت زده آتش به جان گل
نامت محمد است و نشانت، نشان گل
ميلاد باشكوه تو ای باغبان نور
همزاد نغمه‌خوانی بلبل زمان گل
قرآن تويی چو خيره نظر می‌كنم به نور
گل می‌كند دوباره نگاهم ميان گل
تا بر بسیط سبز چمن پا گذاشته است

چشمش بهار را به تماشا گذاشته است
از بس كه دست برده در آغوش آسمان
پا بر فراز گنبد میان گذاشته است
می بارد از طلوع نگاهش تبار صبح
خورشید را به سینه خود جا گذاشته است
تا مثل كوه ریشه دواند به عمق خاك
یك عمر سر به دامن صحرا گذاشته است
دستی لطیف ساغر سرشار عشق را
در هفت سین سفره دنیا گذاشته است
نوری(امین)نشسته به آغوش (آمنه)
دریا قدرم به دیده دریا گذاشته است
نوری كه از تبلور رخسار او دمید
خورشید را به خانه دلها گذاشته است
غلامرضا شكوهی
انتظار آمد به سر اى بيقراران تهنيت
شد خزان سر، آمده فصل بهاران تهنيت
جلوه گر گرديده حق اى حق شعاران تهنيت
ساقى از ره مى‏رسد جمع خماران تهنيت
پرمشام جان شد از عطر نكوى تُفْلِحوُا
ميگساران باده نوشيد از سبوى تُفْلِحوُا
شد ربيع الاول و خوش رنگ و بو دارد ربيع
ازبهار و عيش و مستى گفتگو دارد ربيع
عيد زيباى برائت از عدو دارد ربيع
عيد ميلاد دو دلدار نكو دارد ربيع
موسم سرمستى دلهاى شيدا آمده
مصطفى با حضرت صادق به دنيا آمده
بشنو از بال ملائك نغمه توحيد را
در افق بنگر بروز واژه اميد را
حق طلب، از سينه ات بيرون نما ترديد را
اخذ كن از رهبران زنده دل تأييد را
با ولايت شو عجين و بر سر ميثاق باش
يا على برگو، به وصل يار خود مشتاق باش
دو نهال بارور در باغ دين روئيده شد
ياسهاى آسمانى در زمين روئيده شد
نخل حق در سرزمين مشركين روئيده شد
لاله در باغ دل اهل يقين روئيده شد
گلشن جان را ز عطر اين دو گل خوشبو ببين
رو نما سوى حجاز و جلوه يا هو ببين
عاشقان بُستان جانبخش دعا را بنگريد
اين دو نور عالم آراى خدا را بنگريد
باده نوشان مِى قالوابلى را بنگريد
وجه صادق را، جمال مصطفى را بنگريد
صد سلام و صد درود اين دو گل دلخواه را
سر دهيد اى عاشقان آواى صلى اللَّه را
سينه شد نورٌ عَلى نُور امتزاج نورشد
ديده حق روشن و چشمان باطل كور شد
بركليم ذى المعارج قلب عالم طورشد
بت پرستى در جهان منكوب شد مقهور شد
آتش آتشكده بى شعله و خاموش شد
طاق كسرى ريخت، ذكر يا اَحَد منقوش شد
آسمان عاشقى شد پر ستاره زين دو گل
عشقبازى با تداوم شد هماره زين دو گل
بر دل عشاق صادق شد اشاره زين دو گل
ديده دل شد گشوده بر نظاره زين دو گل
بر جمال اين دو ياس بى قرينه بنگريد
گاه سوى مكه گه سوى مدينه بنگريد
محور اسلام و قرآن در ثبات از اين دو مَه
مكتب توحيد باشد در حيات از اين دو مه
روشن آفاق تمام كائنات از اين دو مه
منجلى اوصاف بى پايان ذات ازاين دو مه
مِى فروشان مِى يكتا پرستى را ببين
جرعه‏اى يا هو بزن دنياى مستى را ببين
پرتوِ نور نبوت با امامت ديدنى ست
غنچه اخلاص از باغ ولايت چيدنى ست
وارد حصن ولايت هر كه شد در ايمنى ست
رمز عترت دوستى، بيزارى از نفسِ دَنى ست
نفس بگذار و ولاى آل ياسين را گزين
شو برى ازاهل بِدعَتْ روح آيين راگزين
مستى دل از مِى لولاك آل احمد است
هستى ما بسته بر خاك نعال احمد است
چشم ما در سير آفاق جمال احمد است
مركز پرگار خلقت كنج خال احمد است
دست ما در بر سراى آل احمد مى‏زند
قلب ما در هر طپش با يا محمد مى‏زند
كيستم من؟ ذره‏اى در آستان اهل بيت
آشناى دستهاى مهربان اهل بيت
شكر حق باشد دلم محتاج نان اهل بيت
گاه دستم گاه پايم گه زبان اهل بيت
من اُويسم بوذَرَم سلمانم و مِنّاستَم
بنده آشفته كوى اباالزهراستم
من اباالزهرايى‏ام نسل و تبار احمد م
گنبدالخضرايى‏ام شمع مزار احمد م
شيعه‏اى فارغ ز خويش و بيقرار احمد م
آرزو دارم كند حق همجوار احمدم
بنگريد اين از منيّت خسته گمراه را
عبد زهرا عبد طاها عبد آل اللَّه را
حمْيَرىِ دوره خويشم گداى صادقم
با همه نقصم اسير و مبتلاى صادقم
معصيتكارم ولى عبد سراى صادقم
خوب يا بد آرزومند دعاى صادقم
كاستى‏هاى مرا درمان كند خاك بقيع
كاش بودم ذره‏اى در بين خاشاك بقيع
كاش منهم يك پرستو در مدينه مى‏شدم
زائر كوى نبى بى قرينه مى‏شدم
كاش منهم كشته يك زخم سينه مى‏شدم
مرهمى بر درد بانوى حزينه مى‏شدم
كاشكى از جام زهرايى مرا شهدى رسد
دست من بر دامن نور خدا مهدى رسد

جلوه توحید
می تراود از نسیم عشق اسرار شرف
می نوازد گوشها را لطف اظهار شرف
بعد از آن بی رونقی های بساط معرفت
حالیا بالا گرفته كار بازار شرف
ظلمت ممتد حیات از دیده ها دزدیده بود
چشم عالم روشن است اینك ز دیدار شرف
جهل گاهی عقل را از صحنه بیرون می كند
كار عقل آنگاه خواهد گشت انكار شرف
زنده در گور جهالت می كند آیات را
تا كجا از ظلم خواهد رفت ادبار شرف
حبيب ذات سرمد ، يا محمد يا نبي
جلوه گاه رب اعلي ، در سماواتي و ارضي
در سما نام تو احمد در بر كرّ و بيان
با خدايت همنشيني در مناجات شبت
اي جمال بي مثالت بهترين تمثال حق
جايگاهت برتر از عرض خداي لامكان
ورد جمع قدسيان در آسمان اسماء تو
لحظه‌اي با تو بودن بر تمام كائنات
هركه مُهر عشق تو در سينه‌ي او حك نشد
مظهر اسماء حُسني ، اولين مرآت ذات
در مسير سير سالك در تقربگاه عشق
آينه دار تمام جلوه هاي ايزدي
در عبادتگاه هستي ، درنيايش از ازل
اي رسول آخرين و اي وجود اولين
اي وجود لامُحَدَّد وجه ايزد يا نبي
اي تجلي فروغ حيّ سرمد يا نبي
چون از افق برآيد انوار صبح صادق
در پاى سبزه بنشين با همدمى موافق
شد موسم بهاران پرلاله كوهساران
بستان پر از رياحين صحرا پر از شقايق
بلبل كه در غم گل مى كرد بى قرارى
شكر خدا كه معشوق آمد به كام عاشق
يك سو نشسته خسرو در بزمگاه شيرين
يك سو نهاده عذرا سر در كنار وامق
ابر بهار گسترد ديباى سبز در باغ
باد از شكوفه افكند بر روى آب قايق
بر آستان معشوق تسليم شو كه آن جا
صاحبدلان نهادند پا بر سر علايق
زد بلبل سحرخيز فرياد شورانگيز
كاى مست خواب غفلت و اى بنده منافق
شد وقت آن كه خوانند حمد و ثناى معبود
شد گاه آن كه نالند در پيشگاه خالق
از بوستان احمد بگذر كه بلبل آن جا
بر شاخ گل سرايد وصف جمال صادق(عليه السلام)

نور جمال صادق چون از افق برآمد
شد صبح عالم آراش بر شام تيره فايق
از شرق و غرب بگذشت نور فضايل او
چون آفتاب علمش طالع شد از مشارق
تن پيكر فضايل، جان گوهر معانى
دل منبع عنايات رخ مطلع شوارق
باز طرح ديگرى گردونه گردان نهاد
از بدايع جلوه هاى تازه اى كيهان نهاد
ريخت طرحى نو جهان با مقدم باد صبا
دشت و بستان هر طرف بينى گلى الوان نهاد
ابر رحمت باز گوهرريز و گوهرپاش شد
بر گل سورى ز شبنم لؤلؤ و مرجان نهاد
باد عنبرساى گرديد و نسيم عنبرفروش
طبله را عطّار بست و قفل بر دكان نهاد
بلبل هجران كشيده در فضاى گلستان
سرخوش از ديدار گل شد، پرده الحان نهاد
بوستان و كوه و صحرا رونقى ديگر گرفت
تاجى از بيجاده بر سر، لاله نعمان نهاد
اين همه آثار هست از يمن شاه دين، امام
جعفر صادق كه ز احسان، قادر منّان نهاد
هفده ماه ربيع الاول، اندر جمعه، بود
كاو قدوم اقدسش در عالم امكان نهاد
با طلوع آفتاب آسمان معرفت
حق تعالى بر خلايق منّت و احسان نهاد
كرد بر كون و مكان خورشيد حق تابندگى
زين تلألؤ بر جهان انوارى از يزدان نهاد
بهرهور از مكتب علم و صفاى جدّ و باب
گشت و تاج فخر را بر تارك اديان نهاد
از مقام شامخ علمى او شد مستفيض
آن كه اندر محضرش سر بر خط فرمان نهاد
اعلم و اتقى و افضل عاملى صدّيق بود
افقه و اعرف كه ركن و پايه ايمان نهاد
مستجاب الدعوه و برهان حق و مقتدا
بود و آيين را بنا بر حجّت و برهان نهاد
يافته دين محمّد(صلى الله عليه وآله) از وجودش اعتبار
شيعه را مذهب به رسم جعفرى بنيان نهاد
مفتخر دانشوران بودند از شاگردى اش
بهر ترويج شريعت پاى در ميدان نهاد
تربيت فرمود شاگردان عالم بى شمار
پايه هاى علم شيمى جابر حيّان نهاد
مام گيتى مثل او هرگز نزايد در قرون
برترى او را خدا بر همسر و اقران نهاد
گر زبان خامه عاجز آمد از توصيف او
قدر والايش عنان فكر، سرگردان نهاد
نااميد از آستان خويش «فرزين» رامساز
لطف تو شاها به دل مرهم پى درمان نهاد
(عبدالحسين فرزين)
من كيستم حقيقت حق را خزانه ام
بيرون ز مرز فكر و خيال و فسانه ام
بنيانگذار مذهب و مسندنشين علم
فيض مدام فلسفه عارفانه ام
سبط نبى و پور على، نجل فاطمه
الگوى صبر و صلح حسن را نشانه ام
آئينه دار نهضت سرخ حسينى ام
چون عابدين به نخل عبادت جوانه ام
بحرالعلوم باب من است و سخا و جود
يك قطره اى بود ز يم بيكرانه ام
استاد فقه و فلسفه و منطق و اصول
پرچم فراز علم به قاف زمانه ام

همچون صدف ز دريا دُرهاى حكمت اندوخت
چون گوهر وجودش شايسته بود و لايق
بر پايه كمالش محكم اساس توحيد
از پرتو جمالش روشن دل خلايق
خورشيد برج ايمان، شمشاد باغ امكان
گنجينه كمالات، سرچشمه حقايق
هادى شوند يكسر گر لحظه اى بتابد
نور هدايت او بر جسم هاى عايق
بر لوح سينه اوست آيات حق هويدا
وه! وه! عجب سوادى است با اصل خود مطابق
افكار تابناكش روشن تر از كواكب
انديشه هاى پاكش خرّم تر از حدايق
آيين جعفرى را بگزين كه دردمندان
درمان خويش جويند از اين طبيب حاذق
شاها «رسا» ندارد جز اشتياق رويت
بنماى رخ كه خلقى است بر ديدن تو شايق
در عرصه قيامت دست از تو برنداريم
كاندر شفاعت توست ما را رجاى واثق
(دكتر قاسم رسا)
در زمين نام تو خوانند: يا محمد يا نبي
با تو نجوا مي كند دادار امجد يا نبي
هرچه زيبايي ز رخسار تو خيزد يا نبي
جز تو كس را كي سزا اين جا و مسند يا نبي
جمله‌ي حور و ملك ذكر تو گويد يا نبي
در تبرك ، برترين اوقات اسعد يا نبي
مي شود در محضر قرب خدا رد يا نبي
اي صفات آسماني تو بي حد يا نبي
خاك پايت آخرين ميقات و مقصد يا نبي
چون تو كِي باشد تجليِ مجدد يا نبي
اي يگانه عابد حق ، كنج معبد يا نبي
گفته اي شد حب حيدر دين احمد ، يا نبي
آفرينش جلوه‌اي از نور يار
هرچه باشد غير وجه‌اش فاني است
وجه حق وجه تماشايي دوست
عكس رويش درميان جام ماند
روزگاري صحبتي از دل نبود
او يگانه بود و اين عالم نبود
چون خداي خلق مشيّت مي نمود
در مُحاق علم خود مي آفريد
بعد از آن عشق آمد و معنا گرفت
چهارده نوري كه خود خلقت نمود
گفت كار خلق عالم با شماست
خلقت عرش و مَلَك ، هفت آسمان
جمله‌ي افلاك و هم لوح و قلم
هر دو عالم جمله از نور خداست
مصطفي نامي كه اسم اعظم است
يا محمد اين جهان آيينه ات
قلب مستان بر جمالت مبتلاست
هرچه دل باشد تمامي مال توست
عشق در خال لبت مأوا نمود
بس كه خال هاشمي ات دلرباست
دعوتي كرد و به عرش خود بخواند
از رهت جامانده بال جبرئيل
من نمي دانم چه گفته يار تو
گوشه اي گفتي در آن ناجيته
درمناجاتش تو را خواند خدا
گفته با تو آن كه نورش منجلي است
او كه هر دو مي شناسيمش به راز
تا ابد پيچيده در عرش عُلاست
آمده از او و سويش ره سپار
آنچه مي ماند همه رحماني است
عالم هستي همه نقشي از اوست
جام دل با نقش او آرام ماند
عشق و مهر و عاشقي حاصل نبود
حرفي از اين عالم و آدم نبود
خود به علمش عزم خلقت مي نمود
چهارده نور از وجودش شد پديد
كار عشق و عاشقي بالا گرفت
عاشق آنها شد آن رب ودود
هرچه آيد از شما آن از خداست
خلقت مُلك زمين و روح و جان
اين همه آمد پديدار از عدم
جلوه گاه نور ايزد مصطفاست
قلب او عرش خداي عالم است
دل اسير و عاشق ديرينه ات
گر نباشي دل متاعي بي بهاست
دل اسير عشق تو با آل توست
بعد از آن نام تو را هر لب سرود
عاشق ديدار رخسارت خداست
جز تو در بزم الهي كس نماند
خود تو بودي و خداوند جليل
از چه رازي گفته در ديدار تو
آن كه حق نجوا كند با قلب او
يا اباالقاسم محمد مصطفي
رمز من با تو هميشه يا علي است
معني قد قامت اهل نماز
هركه باشد حيدري با مصطفاست
باور كنيم، رجعت سرخ ستاره را
ميعاد دستبرد شگفتى دوباره را
باور كنيم،رويش سبز جوانه را
ابهام مرد خيز غبار كرانه را
باور كنيم، ملك خدا را كه سرمد است
باور كنيم، سكه به نام محمد (ص) است
از سفر فطرت، از صحف از مصحف،
از زبور راوى بخوان به نام تجلى، به نام نور
آفت نبود و، موت نبود و، نفس نبود
او بود و بود او و، جز او هيچكس نبود
«قال ا لست ربكم‏» ى را «بلى‏»زدند
فالى زدند و قرعه تكوين ما زدند
سالار «كنت كنز» در آيينه نطفه راند
برقى جهيد خرمن آدم نشانه ماند
ويرانه گرد خانه زنجير او شديم
ز افلاكيان خليفه تقدير او شديم
گرديد چرخ و خاك فلك كو به كو نشست
آدم رهيد و، نوح به جودى فرو نشست
ايوبها، به سفره كرمان كرم شدند
يعقوبها، به حوصله پامال غم شدند
موسى بسى ز نيل حوادث امان گرفت
تا همچو نيل دامن فرعونيان گرفت
بسيار بت شكست كه از سيم كرده بود
تهمت به بت زدند، براهيم كرده بود
از رشك لطف جان ملايك ملول ماند
هيهات بر زمانه كه انسان جهول ماند
باور كنيم، رجعت سرخ ستاره را
ميعاد دستبرد شگفتى دوباره را
باور كنيم، رويش سبز جوانه را
ابهام مرد خيز غبار كرانه را
باور كنيم ملك خدا را كه سرمد است
باور كنيم، سكه به نام محمد(ص)است
راوى به شب حجاب نكويى، حجاب قبح
راوى به صبح، صبح شكافنده، صبح صبح
راوى به فتح،فتح نمايان به آسمان
راوى به تين و زيت، به افسانه زمان
راوى بخوان، به خواندن احمد در اعتلا
بر بام آسمان شب معنى شب «حرا»
شبها شبند و قدر، شب عاشقانه‏هاست
عالم فسانه، عشق فسانه فسانه‏هاست
راوى بخوان، كه رستم افسانه مى‏رسد
جوهر فروش همت مردانه مى‏رسد
راوى بخوان، كه افسر سيارگان مه است
راوى بخوان، كه مهدى موعود در ره است
باور كنيم، رجعت سرخ ستاره را
ميعاد دستبرد شگفتى دوباره را
باور كنيم،ملك خدا را كه سرمد است
باور كنيم، سكه به نام محمد(ص) است
خونين به راه دادرسى ايستاده‏ايم
چون لاله داغدار كسى ايستاده‏ايم
اى دوست، اى عزيز مجاهد، رفيق راه
مقداد روز، مالك شب، ميثم پگاه
اى در صفا به همت مردانه استوار
اى مرد مرد، مرد خدا، مرد روزگار
مرغى چنين بلازده جان در قفس نداد
حقا، كه داد عشق تو دادى و كس نداد
رفتى كه باز گردى و تا ما خبر شديم
اى پيشتاز قافله، بى همسفر شديم
گيتى به اهل عشق بدستان چه مى‏كند!
حالى به ما شقاوت پستان چه مى‏كند!
با ما چه مى‏كنند به رندى در آشيان
اين نابكار خانه بدوشان، حراميان
اى دوست، اى عزيز، رهايى مباركت
از همرهان خسته، جدايى مباركت
اينجا خوش است ضجه زنجيريان هنوز
مردم كش است دشنه تقديريان هنوز
اينجا هنوز عرصه گير و كشاكش است
اينجا هنوز خواب اسارت مشوش است
گل نكند جلوه در جوار محمد
رونق گل مى‏برد، عذار محمد

گل شود افسرده از خزان وليكن
نيست ‏خزان از پى بهار محمد

سايه ندارد ولى تمام خلايق
سايه نشينند در جوار محمد

سايه ندارد ولى به عالم امكان
سايه فكنده است، اقتدار محمد

سايه نمى‏ماند از فروغ جمالش
هاله نور است در كنار محمد

شمس رخش همجوار زلف سيه ‏فام
آيت و الليل و النهار محمد

تا كه بماند اثر ز نكهت مويش
خاك حسين است‏ يادگار محمد

تربت‏خوشبوى كربلاى معلاست
يك اثر از موى مُشكبار محمد

رايت فتحش به اهتزاز درآمد
دست ‏خدا بود چون كه يار محمد

من چه بگويم [حسان] به مدح و ثنايش
بس بودش مدح كردگار محمد
مدح خورشيد بدون نقطه
شاعر : علـى امينـى

اى كردگــار ســرمــدى
اى حــــامی محمدی
دارم دعـاى اوحـــدى
مارا مــــدد كـارى دهــى
در هــــر مســـا و هــر سحر
دردم كـــــه دارم دردســــر
دادم همــــــه اى دادگــــر
ما را كمــــك دارى دهـــــى
محمد(ص) سرور و ســـالار عالم
محمد(ص) حاصــــل دادار عالم
محمد والــــى كــامكار عالم
محمد ده همــــه ما را رهائى
محمد ســرو والا عــــالم آرا
محمد(ص) هور دلها عــالم آرا
محمد عطر گلهاى عــــالم آرا
محمد هــــــادى راه هــدائى
محمد داور داراى دادار
محمد مرهمى در درد مــــا آر
محمد مردمــى دارى الــم دار
محمد درد مــــا را ده دوائى
محمد را همه عــالــم هوادار
محمد راه الله كـــرده وادار
محمد گوو راه او در اصـــرار
محمد ســوى او دارم دعـــائى
محمد ده مــرادم كــوى دادار
محمد سـوى او همــواره وادار
محمد كام ده در كار و كـردار
محمد راه او مــا را عــطائى
محمد اى رســــول الــله والا
محمد اى هــــماى عــالم آرا
محمد كى عــدوى را مــــدارا
محمد داد رس هــــردو سـرائى
محمد دهـر را گــــردى معــلا
محمد حــامــــى كــــل مصـلا
محمد در مـرام عــالى و اعلاء
محمد دوراو كـــى در مــرائى
محمد هــــادى كـــل مــعالم
محمد حــاصــل حــــوا و آدم
محمد راكـع دادار و صــــائم
محمد داده اعــــطا هـرگدائى
محمد راوى وحـــــى الــــهى
محمد دردهــــا را ده رهـائى
محمد سوى كــــوى او ده راهى
محمد ره ده كــــل سمــــائى
محمد در عمل ماعـور و هم عار
محمد عاصى را رحــم و كمك آر
محمد در صراط ما را هــوادار
محمد در حــرم اصــل كســائى
محمد در ورع مــــا را سوادى
محمد همه را در ســــوى هادى
محمد داد, درس مــــا اورادى
محمد در هــمه عــالم رسـائى
محمد در الم مـا را مــدد ده
محمد راه مــا ســوى صـمد ده
محمد در سرور مــا را رسد ده
محمد در دو عالـم كــامروائى
محمد را على دائــــم مددكار
محمد را على دائــم هــوادار
محمد را على آ گه در اســرار
محمد اعــلــم كــل عــــلائى
محمد هــر سـحر سـرما و گرما
محمد سـوى او ســــردادم آوا
محمد آه كــردم در دعــــاها
محمد داد مــا رس در كــرائى
محمد در ره عـــــــلام دادار
محمد عــالمى را كـرده وادار
محمد ره صراط در كار و كردار
محمد آ گــــه ســـر ماورائى
محمد كه كلام اللــه ادا كـرد
محمد در عمل اصرارهــا كــرد
محمد همـسرى را او روا كــرد
محمد عــاصـــى ام ارداد دارم
محمد را ولى امـــــداد دارم
محمد رســــــول راه آســائى
فايلها
MadheNabi.jar 97.094 KB مدح نبی