صفحه اصلي
اشعار مذهبی (تلفن همراه)
حضرت فاطمه معصومه (س)


حضرت فاطمه معصومه (س) 
در روز اول ذيقعده سال 173 هجري،
در شهر مدينه چشم به جهان گشود.
اين بانوي بزرگوار، از همان آغاز،
در محيطي پرورش يافت كه
پدر و مادر و فرزندان،
همه به فضايل اخلاقي آراسته بودند.
عبادت و زهد، پارسايي و تقوا،
راستگويي و بردباري،
استقامت در برابر ناملايمات،
بخشندگي و پاكدامني و نيز ياد خدا،
از صفات برجسته اين خاندان
پاك سيرت و نيكو سرشت
به شمار مي رفت.
پدران اين خاندان، همه برگزيدگان
و پيشوايان هدايت،
گوهرهاي تابناك امامت
و سكان داران كشتي انسانيت بودند.
تاريخ چشم به راه فاطمه اي ديگر است.
انتظار به سر مي آيد و شميم دلنوازي،
خانه خورشيد را فرا ميگيرد.
خنكاي حضور دوباره فاطمه (س)
در فضاي مدينه جاري مي شود
و كوثر فاطمي، جوشيدن ميگيرد.
به كوچه باغهاي حرم تو پناه مي آورم
و در سايه سار ملكوتي آن،
نفسي تازه مي نمايم.
كنار نهر استجابت مي نشينم
و قطره اي مي شوم در آبي
زلال اشك هاي زائرانت.
ضريح نوراني ات را در
آغوش ميگيرم و از بين شبكه هاي آن،
مزار مطهر تو را تماشا مي كنم.
باورم نمي شود!
آيا به اين سادگي به زيارت تو آمده ام!
تو كه زيارتت، همسان زيارت
ياس گمشده مدينه است!

مرغ دلم راهی قم می شود
در حرم امن تو گم می شود
عمه سادات سلام عليك
روح عبادات سلام عليك
كوثر نوری به كوير قمی
آب حيات دل اين مردمی
عمه سادات بگو كيستی؟
فاطمه يا زينب ثانيستی؟
از سفر كرب و بلا آمدی؟
يا كه به دنبال رضا آمدی؟
من چه كنم شعله داغ تو را
درد و غم شاهچراغ تو را
كاش شبی مست حضورم كنی
باخبر از وقت ظهورم كنی
(زنده ياد آقاسی)

تويی كه شاه خراسان بود برادر تو
بر آن مقام رفيع و بر اين مقام، سلام
به هر عدد كه تكلم شود به ليل و نهار
هزار بار فـزون تر ز هر كلام، سلام
صبح تا شب و از شام، تا طليعه صبح
بر آستانه قدست علی الدوام، سلام
در آسمان ولايت، مه تمامی تو
ز پای تا به سرت ای مه تمام، سلام
به پيشگاه تو ای خواهر شه كونين
ز فرد فرد خليق، به صبح و شام سلام
منم كه هر سر مويم به هر زمان گويد
به جان پاك تو ای دختر امام، سلام

حبذا ايوان كيوان بارگاه فاطمه
فرخا كاخ جلال و دستگاه فاطمه
بارگاه كبريا يا درگه "معصومه" است
جان فداى عز و شان و قدر و جاه فاطمه
دختر موسى بن جعفر(ع) خواهر پاك رضاست
در فلك، فوج ملك باشد سپاه فاطمه
من نه تنها در پناه فاطمه آسوده ام
جمله مخلوقند ايمن در پناه فاطمه
آفتاب و ماه با آن روسپيدى دائما
رشك دارند از غلام روسياه فاطمه
فاطمه از آل عصمت هست و باشد بيگناه
جان فداى جان معصوم از گناه فاطمه
مرز قم شد خاك راهش سرمه چشم ملك
از مدينه چون به قم افتاد راه فاطمه
قامت پير سپهر از مهر بر درگاه قدر
راستى خم شد پى تعظيم جاه فاطمه
فاطمه از آل عصمت باشد و چون فاطمه است
بى گنه دامان عصمت اكتناه فاطمه
تا "طرب"، باشد ز سال و ماه نام اندر جهان
صرف بادا عمر من در سال و ماه فاطمه
"طرب اصطهباناتى"

به آئين دگر بر آستان كبريا، اينجا
بر آر از آستين معرفت دست دعا اينجا 
به چشم دل نظر كن بر حريم دختر موسى
كه جان را مى دهد آيينه لطفش جلا، اينجا
مجو از خيل بي دردان دواى درد بى درمان 
اگردرمان درد خويش مى خواهى، بيا اينجا 
صداى قدسيان بشنو كه مى آيد به گوش جان
كه دردت را دوا اينجا، كه رنجت را شفا اينجا 
حريم يثرب و بطحاست گويى مرقد پاكش 
 كه نورآذين بود چون ساحت اُمُّ القُرا اينجا 
فضاى قدس، معراج حقيقت، بزم اَوْ اَدنى
شب اَسرى، فروغ جاودان مصطفى اينجا
 بنامْ ايزد، كه خاك پاك او بوى نجف دارد
كه از او مى تراود عطر ِ جان ِ مرتضى اينجا 
تو را پرواز خواهد داد تا اوج خداجويى
ز بام آشنايى ، زاده ي خيرالنّسا اينجا
بر آى از ظلمت هستى ، كه خضر آمد به سر مستى 
به بوى چشمه سار زندگى بخش ِ بقا اينجا
منم «مشفق» غبارى دامن افشان در هواى او
كه مى جويم رضاى او به تسليم و رضا اينجا
عباس مشفق كاشانى

خاك قم گشته مقدس ، از جلال فاطمه
نور باران گشته اين شهر از جمال فاطمه
گرچه شهرقم شده گنجينه علم و ادب
قطره اي باشد ز درياي كمال فاطمه
تابش شمع و چراغ و كهرباي نورها
باشد از نقد جمال بي مثال فاطمه
صافي آيينه ايوان نيكو منظرش
گوشه اي از صافي قلب زلال فاطمه
عطرآگين گشته ، گر اين بارگاه جنتي
اين نسيمي است از عبيربي همال فاطمه
بر سر ما سايه افكن از كرامت اي بتول
شد سعيد آن كس كه بُد اندر ظلال فاطمه
آفت دل ها ، غم است بر درگه معصومه ام
حرمت من حرمت عز و جلال فاطمه
يارب از غم هامرا برهان هم از افسردگي
عفو كن ما را به قلب پرملال فاطمه
كبريا از درگهش كس را نكرده نااميد
خاصه آن كو داشت پشتيبان مثال فاطمه

نگين خاتميت
اى دختر عقل و خواهر دين
وى گوهر دُرج عزّ و تمكين
عصمت شده پاى بند مويت
اى علم وعمل مقيم كويت
اى ميوه شاخسار توحيد
همشيره ماه ودخت خورشيد
وى گوهر تاج آدميت
فرخنده نگين خاتميت
شيطان به خطاب قم براندند
پس تخت تو را به قم نشاندند
كاين خانه بهشت و جاى حوّاست
ناموس خداى جايش اينجاست
اندر حرم تو عقل مات است
زين خاك كه چشمه حيات است
جانى است كه در تن جهان است
جسمى كه دراين زمين نهان است
اين ماه منير و مهر تابان
عكسى بود از قم و خراسان
هر كس به درت به يك اميدى است
محتاج تر از همه«وحيدى» است
سروده آيت اله وحيد خراسانی

آشيانى براى دل
باز بحر كرم، تلاطم كرد
موجى انگيخت نام آن قم كرد
تا خط روشنى نگردد گم
سر بر افراشت آيتى از قم
سر بر افراشت بيت ديگر باز
از كويرى برنگ و بوى حجاز
هاجرى در كوير منزل كرد
عشق بر پا سراچه دل كرد
آشيانى ز صدق بر پا شد
كعبه صادقانه دنيا شد
ريگزارش بهاى گوهر يافت
سعى ديگر صفاى ديگر يافت
گشت جّن وملَك طواف گرش
قبله عشق گشت خاك درش
سرخوشان، رو به آن سرا كردند
سر نهادند و، تن رها كردند
دردمندان شفا از آن جستندن
نوشداروى زخم جان جستند
عارفانى كه محو يار شدند
خاكبازان آن ديار شدند
آن چنان سرافراز شد آن خاك
تا كه مهر نماز شد آن خاك
ساحتش جلوه گاه ايمان شد
پايگاه حديث و قرآن شد
گوهر علم را صدف گرديد
زين جهت، تالى نجف گرديد
قم، چو فيض وجود فاطمه يافت
هر چه از عزّت و شرف، همه يافت
گشت ام اُمُّ القُرإ و گشت بنام
شهر خون ، شهر علم، شهر قيام
اى جمال از تو زيب و فر جسته
!و ز كمالت ادب ثمر جسته
آستان تو، آشيانه دل
وان دلستان پراز ترانه دل
زايران تو زايران شرف
در طواف تو عارفان زده صف
خاك كوى تو مايه بركات
بيت نورانى تو باب نجات
در گهت قبله توسّل عام
پُر ز و ِرد و دعا و ذكر وسلام
رنگ وبويى ز كاظمين در آن
نقشى از مَضْجَع ِ حسين در آن
عطر جان، بوى آشنا دارد
نكهت روضه رضا دارد
اى تو اسلام را بتول ِ دگر
شيعه را بَضْعة الرّسول ِ دگر
زهره آسمان ِ تقوايي
بر سرير عفاف، زهرايى
از تبار نجوم باهره اى
وارث عصمتىّ و طاهره اى
زاده دامن هدايى تو
دُرّى از درج «انّما» يى تو
گلى از گلستان «طاها» ی
يرشك خورشيد عالم آريی
سايه «والضّحى» بسر دارى
رختى از «هَلْ اتى» ببر دارى
رُ سته از شاخسار «ياسينى»
«فاطمه» خوى و، «زينب» آئينى
خاندان تو، خاندان اميد
منزل وحى و مظهر توحيد
عقل، سرمايه كيان شماست
فضل،ميراث جاودان شماست
علم اگر پرتو شما گيرد
در كف از روشنى عصا گيرد
وَز شما بهره گر هنر دارد
جلوه در جمله بحر و بر دارد
زيور راستى ز نام شماست
مردمى جرعه نوش جام شماست
شيوه مهترىّ و راه درست
جز ز رسم شما نشايد جست
هر كجا نورى از صفاست در آن
برقى از صفوت شماست در آن
گردن جود، در كمند شماست
همه هستى نيازمند شماست
قلّه هاى بلند ايثاريد
نخل هاى كريم پر باريد
هر كه از داد و دين نشان دارد
خيمه در سايه سارتان دارد
بى شما در حيات رونق نيست
دور از خانه شما حق نيست
من بدين خانه آمدم به نياز
اى ولى نعمتان خسته نواز
دردمندم دواى دل خواهم
و ز طبيبان شفاى دل خواهم
گرچه درمانده اى تهى دستم
بانگ «لا تقنطوا» شيندستم
شرمسارم از آنكه پر گنهم
خانه زادم اگرچه رو سيهم
اى شما رويگاه درويشان
دست گيريدم اى صفاكيشان
رانده زين خاندان «حميد» مباد
كس از اين خانه نااميد مباد
گرنه امّيد طاعت است مرا
بر تو چشم شفاعت است مرا
سروده حميد سبزواری

قرار
خاتون شهر آينه هايي بزرگوار
زهراي شهر يثرب مايي بزرگوار
چشم ملك نديده دمي سايه ي تو را
ناموس بارگاه خدايي بزرگوار
اين قوم را به راه حقيقت كشانده اي
موساي بي عباوعصايي بزرگوار
بر شانه هاي باد،جحاز تو حمل شد
فرمانرواي ملك صبايي بزرگوار
گم كرده ايم كعبه ي حاجات و آمديم
نزد شما كه قبله نمايي بزرگوار
من گريه مي كنم كه نگاهي كني مرا
آري هميشه عقده گشايي بزرگوار
باران رحمت ازلي سهم مان شده
بي شك دليل فيض شمايي بزرگوار
بانوي مهربان كدامين قبيله اي ؟
امشب بگو كه اهل كجايي بزرگوار
خلقت شبيه پير كريم عشيره است
الحق ز نسل شير خدايي بزرگوار
فهميدم از شلوغي صحن و سراي تان
هر لحظه مامن فقرايي بزرگوار
فرقي نمي كند چقدر نذر مي كنند!؟
باب المراد شاه و گدايي بزرگوار
اينجا مريض ها همگي خضر مي شوند
سرچشمه ي حيات و بقايي بزرگوار
از لحن گريه كردن زوار واضح است
در قم،بقيع اهل بكايي بزرگوار
يادت نمي رود چه قراري گذاشتيم؟
محشر دم بهشت بيايي بزرگوار

به ديوار و در اين بيت توحيد
فروغ عترت و قرآن توان ديد
بود اين بارگاه خلد آذين
حريم دخت هفتم خسرو دين
مزار حضرت معصومه اينجاست
رضا را خواهر مظلومه اينجاست
چو اينجا شد چراغ عشق روشن
به دلها اين حرم شد پرتو افكن 
بُوَد اين درگه از ابواب رحمت
در باغى است از باغ جنّت 
نمى گردد خزان هرگز بهارش
كه اشك عاشقان شد جويبارش
تو اى زائر به تعظيم شعائر
ببوس اين درگه پر نور وطاهر
بيا اينجا به اشك خود وضو كن
بيا جان خود اينجا شست و شو كن
بپا خيز و بخوان اذن دُخولش
اجازت از خداگير ورسولش
به اذن حيدر و زهراى اطهر
به اذن يازده معصوم ديگر
قدم چون مى نهى داخل از اين در
بگو بسم اللّه و اللّه اكبر
زند چون حلقه براين درگدائى
به گوش جان او آيد ندائى
كه: اى سائل! دعايت مستجاب است
محبّ آل عصمت، كامياب است
بخواه از رحمت حق هر چه خواهى
كه بى حدّ است الطاف الهى
«حسانا»، قم كه دارُالمؤمنين است
در ِباغ بهشت اندر زمين است .

نور خدا در رسول اكرم پيدا
كرد تجلى ز وى به حيدر صفدر
و ز وى تابان شده به حضرت زهرا
اينك ظاهر ز دخت موسى جعفر
گر كه نگفتى امام هستم بر خلق
موسى جعفر ولىّ حضرت داور
فاش بگفتم كه اين رسول خدايست
معجزه اش مى بود همانا دختر
دختر جز فاطمه نيايد چون اين
صلب پدر را وهم مشيمه مادر
دختر چون اين دو از مشيمه قدرت
نامد و نايد دگر هماره مقدّر
آن يك امواج علم را شد ، مبدء
وين يك افواج علم را شده مصدر
آن يك بر فرق انبيا شده تارك
وين يك اندر سرْ اوليا را مغفر
آن يك در عالم جلالت « كعبه »
وين يك در ملك كبريايى مشعر
آن يك خاك مدينه كرده مزيّن
صفحه قم را نمود اين يك انور
خاك قم اين كرده از شرافت جنّت
آب مدينه نموده آن يك كوثر
زيبد اگر خاك قم به«عرش»كندفخر
شايد گر « لوح » را بيابد همسر

گلِ گلشن فاطمى
ز باد حوادث گلى از پيمبر(ص)
ر اين خاك عنبرفشان آرميده
يكى لاله از لاله زار ولايت
به گلزار قم بين چسان آرميده
گل گلشن فاطمى بين كه چونان
ز دست قضا نوجوان آرميده
در اين بارگاه رفيع دل افروز
نهان زيب تاج كيان آرميده
در اين ارض اقدس يكى گوهر پاك
به تقدير چرخ زمان آرميده
درخشان مهى دخت موسى بن جعفر
كزو كشورى در امان آرميده
جبين سا به خاك درش هان كه بى شك
در اين بقعه جان جهان آرميده
آقاى دوانى

فاطمه ثانى
اى كه به خلق جهان تويى سر و سرور
شأن تو از قدر كاينات فزون تر
وقت ثناى تو مات عقل خردمند
گاه مديح تو محو فكرِ سخنور
طاير وهم ار ، رسد به پايه قدرت
بال و پرش سوزد ار بود چو سمندر
شانه گيسوى توست ، پنجه خورشيد
آينه روى توست ماه منوّر
رشحه اى از نور طلعت تو به افلاك
بَر شد و افلاك از آن شدند پُر اختر
عكس زابروى تو هلال چو برداشت
گشت مشاراليه خلق سراسر
بهر وجود تو خلق گشته دو عالم
هر تو گرديده كاينات مسخّر
آية الله ثقفى تهرانى ـ

حبيبه حقّ
تو اى حبيبه حق جلوه از خدا دارى
كه سوى خويش همه چشم ماسوى دارى
به چرخ حشمت و اجلال بيشتر از مهر
به پيش ديده اهل صفا ضيا دارى
تو آشنا نشوى گر چه به كسى از قدر
وليك در همه عالم تو آشنا دارى
به زائرين حريم خود اى ستوده خصال
نظر ز راه محبّت جُدا جُدا دارى
به يك نگاه مِس قلب ما طلا سازى
تويى كه با نظر خويش كيميا دارى
به هر كه مى نگرم جانب تو روى آرد
تو خود نظر مگر از لُطف سوى ما دارى
از آن كه دختر موسى ابن جعفرى بخدا
كنند مدح تو گر تا به حشر جا دارى
، حيدر معجزه ،

جمال و كمال فاطمى عليها السلام
خاك قم گشته مقدّس از جلال فاطمه
نوباران گشته اين شهر از جمال فاطمه
گر چه شهر قم شده گنجينه علم و ادب
قطره اى باشد ز درياى كمال فاطمه
تابش شمع و چراغ و كهرباى نورها
باشد از نقد جمال بى مثال فاطمه
صافى آيينه ايوان نيكو منظرش
گوشه اى از صافى قلب زلال فاطمه
عطر آگين گشته گر اين بارگاه جنّتى
اين نسيمى است از عبير بى همال فاطمه
بر سر ما سايه افكن از كرامت اى بتول
شد سعيد آن كس كه بُد اندر ظلال فاطمه
آفت دلها غم است بر درگه معصومه ام
حرمت من حرمت عزّ و جلال فاطمه
يارب از غم ها مرا برهان هم از افسردگى
عفو كن ما را به قلب پر ملال فاطمه
كبريا از درگهش كس را نكرده نااميد
خاصّه آنكو داشت پشتيبان مثال فاطمه
گنجينه دانشمندان ، ج1 ، ص17

ريحانه رسول
رواق دختر موسى بن جعفر است اين جا
حريم فاطمه بنت پيمبر است اين جا
در بهشت برين گر طلب كنى به خدا
ببوس با ادب آن را كه آن در است اين جا
زمين قم به مثل چون صدف بود آرى
وجود حضرت معصومه گوهر است اين جا
ببند عقد نماز اندرين مقام رفيع
كه جاى گفتن الله اكبر است اين جا
مخوان به خلد برينم زكوى او واعظ
براى من ز دو صد خلد برتر است اين جا
حبيبه حق و ريحانه رسول و على
يگانه دختر زهراى اطهر است اين جا
ببوس از سر صدق و صفا ضريحش را
كه مورد نظر حىِّ داود است اين جا
مسيح زنده شود در حريم اين بانو
عجب ز فيض دمش روح پرور است اين جا
ز يُمنِ موكبِ اجلالِ فاطمه بنگر
كه دُرّ تاج سر هفت كشور است اين جا
فروغ روضه او پر تو افكن است به مهر
چرا كه مطلع خورشيد انور است اين جا
اگر بديده ادراك بنگرى بينى
كه مهر و ماه هم از ذرّه كمتر است اين جا
از آن شدند سلاطين مقيم در كويش
كه خاك درگه او زيب افسر است اين جا
كند بدرگه او سجده صبحدم خورشيد
كه از فروغ ولايت منوّر است اين جا
اگر تجلّى حق بينى از در و ديوار
عجب مدار كه دخت پيمبر است اين جا
تبارك الله از اين روضه بلند رواق
كه از تصوّر و از وصف برتر است اين جا
برو طهارت دل كن بيا به روضه او
كه جاى مردم پاك و مطهر است اين جا
از آن پناه به كوى تو آرم اى بانو
كه فيض روح ز لطفت ميسّر است اين جا
مرا كه نام بود حيدر آمدم به درت
چرا كه نور دو چشمان حيدر است اين جا
زمين قم شده روشن از آن به غيب و شهود
كه نور حق به جمالت برابر است اين جا
ز آفتاب قيامت غمى نخواهد بود
مرا كه سايه لطف تو بر سر است اين جا
سزد كه « معجزه » قم همچنان بهشت بود
چرا كه دختر موسى بن جعفر است اين جا
ديوان حيدر معجزه

بارگاه رفيع فاطمى
اين بارگه كه چرخ بر رفعتش گم است
فخر البقاع بقعه معصومه قم است
فخر البُقاع نيست كه فخر البَقا بود
اين بارگه كه چرخ بر رفعتش گم است
با خاك درگهش خضر اندر گه نماز
كارى كه فرض عين شمارد تيمّم است
سنگ حريم او فلك النّجم عالم است
ريگ سراى او مَلِك العرش انجم است
سقاى او چو آب زند گَردِ ساحتش
از رشك با سرشك قرين چشم قلزم است
در التماس بارقه گنبدش هنوز
در طور روح موسى اندر تكلّم است
از رشك خشتهاى زر اندود او مدام
داغى چو شمس بر دل اين هفت طارم است
هى پا نهاده زائر او بر پر ملك
بس از ملك به طوف حريمش تهاجم است
حق دارد اين مكان زند ار ، دم ز ، لامكان
كو را يگانه گوهر سلطان هفتم است
اخت رضا و دختر موسى كه حشمتش
مستور از عفاف ز چشم توهّم است
هم در حسب بزرگ اب اندر پى اب است
هم در نسب ستركْ اُم اندر پى اُم است
آن كعبه است مرقد فرقد عُلوِّ او
كز پيل حادثات مصون از تهدم است
يا بضعة البتول و يا مهجة الرّسول
اى آنكه رتبه تو وراى توهّم است
از اشتياق سجده بر خال چهر تو
آدم هنوز روى دلش سوى گندم است
دانند اگر ز آدم و حوا مؤخرت
من گويمت بر آدم و حوّا تقدّم است
زيرا كه جز ثمر نبود مقصد از درخت
وان شاخ و برگش ارچه بود عود و هيزم است
ابليس را كه چنگ ندامت گلو فشرد
بر درگهت اميد علاج تندم است
مردم زيارت تو كنند از پى بهشت
وين خود دليل بر عدم عقل مردم است
زيرا كه جز زيارت كويت بهشت نيست
ور هست درب كوى تو آن را تصمم است
با صدق تو صباح دوم را بدون كذب
بر خويش خنده آيد و جاى تبسّم است
كى شِبْهِ مَريمت كنم از پاك دامنى
كالوده اش ز نفحه روح القدس كم است
آن جا كه عصمت تو زند كوس دور باش
پاى وجود روح قدس در عدم گم است
گردون به پيش محمل فَرَّت جنيبتى است
كز آفتاب كوى زرش زيور دم است
ذلى كه از پى تو بود عين عزّت است
خارى كه در ره تو خلد به ز ، قا قُم است
اى بانوى حرم سوى جيحون نظاره اى
كز انقلاب دهر ، همى در تلاطم است
مويم اگر چه شد به معاصى سپيد ليك
رويم منه سياه كه دور از ترحم است
از تاج الشّعراء جيحون

روح ايمان
ولاى حضرت معصومه راحت جانست
به چشم مردم آگاه روح ايمانست
كسى به دعوى ايمان خود بود صادق
كه پيرو نبى و تابع امامان است
چو اهل بيت نبى گوهران بى مثلند
بهايشان ز شرف فوق درك انسانست
به هر گلى كه ز باغ رسالت است و على
هر آنكه دل ندهد خوار نزد يزدانست
چه جاى آن كه نباشد محبّ معصومه
كه او به چرخ ولا اختر درخشانست
به خاك پاى تو اى بنت موسى جعفر
كه توتياى ضيابخش اهل عرفانست
اگر حبيبه حق خوانمت از آن باشد
كه بر مقام تو عارف خداى سبحانست
حيدر معجزه

شافع يوم المعاد
يا رب اين خلد برين يا جنة المأواستى
يا همايون بارگاه بضعه موساستى
اين مهين بانو كه در برج شرافت اخترى است
نسل پاك و زاده انسية الحوراستى
فاطمه اخت الرّضا ، سلطان دين ، روحى فداه
خاك درگاه تو از عرش علا اعلاستى
ملجأ اهل زمان و شافع يوم المعاد
خواهر سلطان دين و ثانى زهراستى
مرقد نورانيش گويا رياض جنّت است
تربت پاكش ز مشك و عنبر ساراستى
گو بيايد تا به بيند اين همايون بارگاه
آنكه منكر بر وجود جنّت دنياستى
حضرت ناطق بحق صادق چنين فرموده است
در جزاى زائر او جنة المأواستى
اى مهين بانوى كاخ عصمت ، اى مايه وجود
اى كه خاك درگهت رشك دم عيساستى
حق ام و اب اگر مانع نبودى گفتمى
هم ز خيل خادمانت آدم و حوّاستى
از سيد محمدرضا خادم
،
بضعه موسى
آتش موسى عيان از سينه سيناستى
يا كه زرّين بارگاه بضعه موساستى
بضعه موسى بن جعفر فاطمه كز روى قدر
خاك درگاهش عبير طره حوراستى
نوگلى رنگين ز طرف گلشن ياسين بود
آيتى روشن ز صدر نامه طاهاستى
پرتوى از آفتاب اصطفاى مصطفى
زهره اى از آسمان عصمت زهراستى
فتحعلى خان صبا

حريم خدا
اى خاك پاك قم چه لطيف و معطرى
خاكى ولى ز ذوق و صفا بند گوهرى
گوهر كجا و شأن تو نبود عجيب اگر
گويم ز قدر و منزلت از عرش برترى
بس باشد اين مقام ترا اى زمين قم
مدفن براى دختر موسى بن جعفرى
آن بانوى حريم امامت كه مام دهر
نازاده بعد فاطمه يك همچو دخترى
يا فاطمه ، حريم خدا ، بضعه بتول
محبوبه مكرمه حىّ داورى
هستى تو دخت موسى و اخت رضا يقين
گردون نديده همچو پدر هم برادرى
فخر امام هفتم و هشتم كه از شرف
وى را يگانه دختر و آن را تو خواهرى
مريم كه حق ز جمله زنهاش برگزيد
شايسته نيست آنكه كند با تو همسرى
از لطف خاص و عام تو اى عصمت اله
بر عاصيان شفيعه فرداى محشرى
صد حيف يوم طف نبودى بكربلا
بينى بنات فاطمه با حال مضطرى
و آن يك شكسته بازو و آن يك دريده گوش
و آن ديگرى به چنگ لئيم ستمگرى
زينب كشيد ناله كه يا ايها الرسول
بين بهر ما نمانده نه اكبر نه اصغرى
يا فاطمه بجان عزيز برادرت –
بر « احتشام » لطف نما قصر اخضرى
اشعار از مرحوم سيد جعفر احتشام

نگين قم
شهرها انگشترند و « قم » نگين
قم ، هماره حجّت روى زمين
تربت قم ، قبله عشق و وفاست
شهر علم و شهر ايمان و صفاست
مرقد « معصومه » چشم شهرِ ما
مهر او جانهاى ما را كهربا
دخترى از اهل بيت آفتاب
وارثِ دُرّ حيا ، گنج حجاب
در حريمش مرغ دل پر مى زند
هر گرفتار آمده ، در مى زند
هر دلى اينجاست مجذوب حرم
جان ، اسير رشته جود و كرم
اين حرم باشد ملائك را مطاف
زائران را ارمغان ، عشق و عفاف
آستان بوسش بسى فرزانگان
معرفت آموز ، از اين آستان
ديده پاكان به قبرش دوخته
عصمت و پاكى از آن آموخته
« حوزه قم » هاله اى بر گِردِ آن
فقه و احكام خدا را مرزبان
سروده آقاى جواد محدّثى

لطف بى انتها
آيتى از خداست معصومه
لطف بى انتهاست ، معصومه
جلوه اى از جمال قرآن است
چهره اى حق نماست ، معصومه
عطر باغ محمّدى دارد
بضعه مصطفى است ، معصومه
پرتوى از تَلاَْلـُؤِ زهرا
گوهرى پر بهاست ، معصومه
ماه عفّت نقاب آل كسا
دختر مرتضی است ، معصومه
اخترى در مدار شمس شموس
يعنى اُخت الرّضاست ، معصومه
زائران ، يك دَرِ بهشت اينجاست
تربتش با صفاست ، معصومه
در توسّل به عترت و قرآن
باب حاجات ماست ، معصومه
از مدينه ، به قصد خطّه طوس
رهروى خسته پاست ، معصومه
تا زيارت كند برادر خويش 
فكر و ذكرش دعاست ، معصومه
روز و شب ، عاشقى بيابان گرد
خواهرى با وفاست ، معصومه
يا مگر اوست ، زينب دگرى
كز برادر جداست ، معصومه
تا بدانى كه نيمه ره جان داد
بنگر اكنون كجاست ، معصومه
از وطن دور و از برادر دور
حسرتش غم فزاست ، معصومه
گر چه نشكسته سينه و پهلويش
در دلش داغهاست ، معصومه
داغ زهرا و داغ اجدادش
وارث كربلاست ، معصومه
هر حسينيّه بيت اوست (حسان)
چونكه صاحب عزاست، معصومه
سروده آقاى حسان

اگر درمانده اى در شش در محنت، بيا اينجا
كه كام نامرادان جهان گردد روا اينجا
اگر افتاده اى دور از حريم حضرت جانان
مخور اندوه، چون بيگانه گردد آشنا اينجا
قدم نِه با ادب در آستان دختر موسى
ببين تابنده همچون طور، انوار خدا اينجا
بيا و مرقد معصومه را در قم زيارت كن
كه باشد بارگاه دختر بدرالدّجى اينجا
بود اين فاطمه، چون فاطمه، محبوب پيغمبر
غنوده بضعه اى از جسم پاك مصطفى اينجا
شفيع تو شود دخت رسول اللّه در محشر
شوى گر مستجير بقعه اخت الرّضا اينجا
بگيرد دست تو خيرالبشر در روز رستاخيز
نهى گر سر به پاى دختر خيرالنّسا اينجا
به گرد مرقد او سعى كن با خيل مشتاقان
ببين همچون صفا و مروه يك عالم صفا اينجا
اگر اهل نيازى سر بنه بر آستان او
كه يابد بينوا از خوان احسانش نوا اينجا
ز رفعت خاك بيز كوى او بر عرش مينازد
نيارد سر فرو بر درگه سلطان، گدا اينجا
چه درگاهى است يارب بقعه ی اين بضعه ی زهرا
«كه ميسايند سر بر درگه او اوليا اينجا»
ز شهر قم درى بازست سوى روضه ی رضوان
گشايد راه، مؤمن سوى جنّات العلى اينجا
الا اى دردمند غرقه گرداب نوميدى
بيا از بهر درد خويشتن ميجو دوا اينجا
فايلها
Masoomeh.jar 99.545 KB حضرت فاطمه معصومه (س)