صفحه اصلي
اشعار مذهبی (تلفن همراه)
به داغ غمت مبتلایم حسین
باز باران با ترانه
مي خورد بر بام خانه    
 يادم آيد كربلا را
دشت پر شور و نوا را
گردش يك روز غمگين 
گرم و خونين
لرزش طفلان نالان
زير تيغ و نيزه ها را
باز باران با صداي گريه هاي كودكانه
از فراز گونه هاي زرد و عطشان 
با گهرهاي فراوان
مي چكد از چشم طفلان پريشان 
      پشت نخلستان نشسته
رود پر پيچ و خمي در حسرت لبهاي ساقي
چشم در چشمان هم آرام و سنگين
مي چكد آهسته از چشمان سقا
 بر لب اين رود پيچان
باز باران  با ترانه
 آيد از چشمان مردي خسته جان
هيهات بر لب از عطش در تاب و در تب
نرم نرمك مي چكد اين قطره ها
روي لب  شش ماهه طفلي
     رو به پايان
مرد محزون 
 دست پر خون
مي فشاند از گلوي نازك
شش ماهه بر لب هاي خشك آسمان
با چشم گريان 
 باز باران
باز هم اينجا عطش آتش شراره
جسمها افتاده بي سر پاره پاره
مي چكد از گوشها باران خون
 و كودكان بي گوشواره
شعله در دامان و در پا
مي خلد خار مغيلان
وندرين تفتيده دشت و
سينه ها برپاست طوفان
دستها آماده شلاق و سيلي
چهره ها از بارش شلاقها گرديده نيلي
وندرين صحراي سوزان
 مي دود طفلي سه ساله    
  پر زناله           
  پاي خسته  دلشكسته 
 روبرو بر نيزه ها خورشيد تابان
مي چكد از نوك سرخ
نيزه ها بر خاك سوزان
باز باران           باز باران 
 قطره قطره
مي چكد از چوب محمل 
خاكهاي چادر زينب به آرامي شود گل
مي رود اين كاروان منزل به منزل
مي شود از هر طرف
اين كاروان هم  سنگ باران
آري آري  باز سنگ و باز باران
آري آري  تا نگيرد شعله ها
در دل زبانه
تا نگيرد دامن طفلان محزون را نشانه
تا نبيند كودكي لب تشنه اينجا اشك ساقي
بر فراز خيمه     برگونه ها
بر مشك ساقي  
 كاش مي باريد باران
 
حضرت قاسم ابن الحسن
ای خسته پرستوی مهاجر تو كجایی
دیگر ز چه رو جانب گلخانه نیایی
ای نسترن ای نوگلم ای لاله احمر
گلبرگ تنت شد ز چه پژمرده و پرپر
اندوه وداع تو چه خونین جگرم كرد
یاری دل غمزده اشك بصرم كرد
ای همسفر باد صبا ای گل نازم
رفتی ز برم در غم هجر تو چه سازم
وقتی كه دلم یاد جمال حسنم بود
دیدار تو كار من و نامت سخنم بود
نیلوفر خونین شده پرپر مزن این دم
آرام بده جان كه مرا میكشد این غم
وقتی كه شنیدم چه غریبانه صدایت
دیدم به زمین می كشی آن لحظه دو پایت
همچون پدر ای مهربانم ای عمویم
بشتاب تا آهنگ هجران را بگویم
بر تن كفن دارم كه مشتاقم اجل را
من هستم آن كه گفتم احلی من عسل را
از غربتت این قلب محزون گشته سوزان
خواهم كه همچون اكبرت خونین دهم جان
افتاده ام بر خاك پایت چون ستاره
بشتاب و كن بر جسم بی جانم نظاره
در لحظه ی آخر بیا خونین ببینم
با خاك و خون كربلای تو عجینم
من در هجوم دشمنان گشتم گرفتار
این سینه ی بشكسته ام گردیده خونبار
 بنگر گلویم چون گلوی اصغرت شد
ماه یتیم مجتبی هم پرپرت شد
 
حضرت عبدالله ابن حسن
مرغ دل بشكسته پر آید شتابان
رو سوی تو پر كشم ای ماه خوبان
آغوش تو گردیده چون محراب رازم
ای قبله عشقم ببین سوز و گدازم
دستم فدای صورتت كردم عمو جان
شد خون دستم هاله ای بر ماه تابان
بر سینهی پر خون تو جان می سپارم
در دل غمی غیر از غریبی ات ندارم
همچون علی اصغر بریزم خون حنجر
بر خاك پایت ای عزیز آل حیدر
مانند سقایت ببین دستم جدا شد
در راه تو ای عشق من جانم فدا شد
من از تبار مجتبی و فاطمه ام
در وقت جان دادن تو هستی زمزمه ام
 
ابنالزینب
به عشقت دل ببستم من ز اندوهت شكستم من
ز پشت پرده خیمه طرفدار تو هستم من
فرستادم عزیزانم به سویت ای همه جانم
بدان بیش از خم زلفت ز غمهایت پریشانم
سپاه از بی كسی داری روان كردم به دلداری
دو گل را تا نمایند از عزیز فاطمه یاری
بنالند در غمت محنت به تنهایی تو غربت
پریشانی پریشانت ز آهت ناله در حیرت
توئی و لشكر اعدا شدی تنهاتر از تنها
ز درد بی كسی هایت فدایت ای گل زهرا
بیاوردی به خیمه گه دو دسته گل ز قتلگه
نشسته خون گلهایم به روی چهره ات ای مه
ز خون دیدم وضویت را كنم نفرین عدویت را
بمانم كنج خیمه تا نبینم شرم رویت را
 
***************
قلبم گرفته از دل بی قراریت
 هر دم نموده ام آهنگ یاریت
جان را نهاده ام بر جان نثاریت
 قربان غربت و چشم بهاریت
هر جا و هر زمان بودم به همرهت
 تا توشه گیرم از رخسار چون مه ات
با دست پر نیاز آیم به درگه ات
آورده ام دو گل قربانی رهت
گلهای سرخ من گردد فدای تو
جان های هر دو تن شد رونمای تو
ماندم به خیمه ها در غمسرای تو
تا آنكه ننگرم شرم و حیای تو
 
 فكر محرم افتاده اند
عاشقان كم كم به شور و التهاب افتاده اند
بهر احياي محرم در شتاب افتاده اند
مجمر و اسپند و بيرق را فراهم كرده اند
فكر چاي روضه و قند و گلاب افتاده اند
كودكان را در ميان كوي و برزن ديده اي؟
در بناي تكيه ها از خورد وخواب افتاده اند
اين فراخوان محرم مرزها را هم شكست
ارمني ها در پي اجر و ثواب افتاده اند
روضه خوان ها را مگر زينب خودش ياري كند
از بيان ماجرا در اضطراب افتاده اند
مقدم هر ناشناسي را غنيمت بشمريد
چون شماري در مسير انتخاب افتاده اند
ميزبان زهرا كه باشد نان به هر كس مي رسد
دانه ها كم كم به زير آسياب افتاده اند
 
ای عشق عالمین – ارباب من حسین
روزی كه درب عشق از خانه ای شكست
ساقی به روی خاك پیمانه ای شكست
زآن لحظه حرمت جانانه ای شكست
تا كربلا دل دردانه ای شكست
آواره گشته و دور از وطن حسین
ای عشق عالمین – ارباب من حسین
+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_
سرهای قدسیان بر حلقه عزا
چشمان عرشیان خونین شد ای خدا
در قلب عاشقان شد خیمه ها به پا
آوای كاروان هر دم زند صلا
هر كس ندا كند ارباب من حسین
ای عشق عالمین – ارباب من حسین
+_+_+_+_+_+_+_
گل بوته های یاس رنگین كمان شده
رنگ بنفشه ها چون ارغوان شده
آرامش و قرار از باغبان شده
آوای لاله ها چون الامان شده
هر غنچه وا شود گوید سخن حسین
ای عشق عالمین – ارباب من حسین
روزی به كوچه ای دستان بسته ای
در پشت در گل پهلو شكسته ای
روزی دگر تن در خون نشسته ای
با ضربه ستور از هم گسسته ای
گردیده اینچنین خونین بدن حسین
ای عشق عالمین – ارباب من حسین
+_+_+_+_+_+_+_+
ما هرچه می كشیم از ضرب كینه است
آغاز بی كسی كوی مدینه است
از آتش در و از سوز سینه است
گویا كه اجرت آن بی قرینه است
اینگونه شد كه شد غرق محن حسین
ای عشق عالمین – ارباب من حسین
+_+_+_+_+_+_+_+
اینگونه رسم عشق گردیده قائمه
یثرب به ابتدا در طف به خاتمه
گاهی بنفشه گون گه چون شفق همه
آید بدین جهت از كوچه فاطمه
گوید به قتلگاه ای بی كفن حسین
ای عشق عالمین – ارباب من حسین
=-=-=-=-=-=-=-=-
از انتهای هستی از اوج آسمانها
یك قافله رسیده در جمع كاروانها
یك كاروان رسیده تا كه شود فدایی
زینب در این میانه گردیده كربلایی
اكبر گیرد ركابش پر شد از غم كتابش
یا سیدی حسین جان گشته بر لب خطابش
یار حسین زهرا باشد سپاه غربت
دارد از بی كسی ها لشكر چو بی نهایت
یا رب عزیز طه مانده غریب و تنها
تا خیمه گه رسیده سوز هجوم غم ها
محزون دل رباب و اصغر بود در آغوش
می خواند او لالایی این گویا رفته از هوش
بوسه زند به رویش وای از ناز گلویش
در ماریه پس از این با خون شود وضویش
سبك یابن امی (عربی)
بی قرار ،كوفه ام با،قلب چاكم
همچو زهرا، مادر تو، روی خاكم
++یابن الزهرا،كوفه میا++
كوچه گرد كوفه ام در بی وفایان
هم به یاد كاروان گشته مهمان
دیده ام مانده به راهت ای نگارم
خدا كند كه نیایی ای قرارم
از جفای این نامردان
غرق در خون گشته مهمان
همه جا در ، یاد یارم،ز غمش بر ،روی دارم
به فدای ، او نمایم،به رهش هر آنچه دارم
سر خود بر كف نهادم به امید وصل رویش
به خدا غمی ندارم به جز از هجران یارم
تنم با خون شد آغشته
غربت تو مرا كشته
++یابن الزهرا،كوفه میا++
بین شهر بی وفایی من تنها
سر به دار عشق توام یابن الزهرا
غربت یك كاروان را بنگرم من
اشك چشم كودكان را بنگرم من
سر می نهم به پای تو
جان مسلم فدای تو
++یابن الزهرا،كوفه میا++
شده ام اسیر دشمن به جدایی سر از تن
مگر اقتدا نمایم به نگار سر بدارم
من و لحظه های آخر دل و خاطرات دلبر
سینه ام شد همچو مجمر ز دو دیده خون ببارم
سینه سوزان دیده گریان
سینه سوزان دیده گریان
++یابن الزهرا،كوفه میا++
 
آوای جرس می رسد از مأمن عشاق
صد تیر بلا نشیند ز بلا بر تن عشاق
همراه حسین آمده یك دشت غریبی
تا آنكه شود كرببلا مدفن عشاق
++++++++
در كوفه غریبم من و غمخوار ندارم
یك تن به برم یار وفادار ندارم
من همچو عمویم شده ام یكه و تنها
دیگر تو میا به كوفه نور دل زهرا
در كوفه اسیر غم هجران و بلایم
دلخون غریبی تو در كرببلایم
من یار و طرفدار بجز طوعه ندارم
شب گرد غریبی به دل كوچه ی یارم
شد گوشه ی محراب غم كوفه نصیبم
مانند علی بی كس تنها و غریبم
من كوچه نشین حرم فاطمه هستم
در شهر علی غمزده بر خاك نشستم
تن بر سر دار م من و. سر بر قدم یار
پر میكشم ای عشق چه خونین و سبكبار
 
 بوی محرم آمده ما را صدا كنید
ما را دوباره در غم خود مبتلا كنید
سالی به انتظار شما گریه كرده ایم
شاید به چشم قدمی آشنا كنید
این هم شما و این دل ناقابلی كه هست
وقتش شده كه روضه خود را بپا كنید
قلبم برای سینه زدن تنگ آمده
رخصت دهید و در دلمان كربلا كنید
شال عزا به گردن من بسته مادرم
دارد امید درد مرا هم دوا كنید
چشم انتظار اذن علمدار مانده ایم
واهید جان دهیم و یا سر جدا كنید
 
با دست بسته /قلبی شكسته/
 رفتم سوی دار
ای گل زهرا /سیدی مولا/
 خدا نگهدار
مسلمم مسلمم غریب و تنها
مانده ام بی معین میان اعدا
یا حسین یاحسین عزیز زهرا
گویم صبارا /برد زپیشم /
بهر تو پیغام
میا كه باشد /برلب اینها/
 همیشه دشنام
وای من وای من نغمه برلب
ترسم از لحظه ورود زینب
یا حسین یاحسین عزیز زهرا
چشمان ماه و /خورشیدوكوكب/
محو نظاره
گویم سلامت/ ازروی بام/
دارالعماره
ترك منزل مكن در بین صحرا
كن حذر زین سفر ای پور زهرا
یا حسین یاحسین عزیز زهرا
پيچيده در اين دشت عجب بوي عجيبي
بوي خوشي از نافة آهوي نجيبي
با قافلهاي رد شده بارش همه گلبرگ
جا مانده از آن قافله عطر گل سيبي
يك شمه شميم خوش فردوس... نه پس چيست
پس چيست عجب بوي خداوند فريبي
كي لايق بوي خوشي از كوي بهشت است
جاني كه از اين عطر نبرده است نصيبي
اين گل گل صدبرگ نه هفتاد و دو برگ است
لب تشنه و تنهاست چه مضمون غريبي
پيران همه رفتند جوانان همه رفتند
جز تشنگي انگار نمانده است حبيبي
گاهي سر ني بود و زماني ته گودال
طي كرد گل من چه فرازي چه نشيبي
 
واسه كرببلات
واسه اون پرچم سرخت روی اون گنبد زرین
واسه اون شش گوشه تو واسه اون هوای غمگین
((ای خدای مهربونی دل من تنگه می دونی))
واسه اون صحن و سرائی كه شده كعبه عالم
واسه اون تربت پاكت كه می شینه روی بالم
واسه بین الحرمینت واسه مشك و واسه سقا
واسه عطر سیب مرقد كه میاد همراه زهرا
واسه اون عاشقایی كه خونشون اونجا می ریزه
واسه اون جوون رعنا كه پیشت خیلی عزیزه
واسه اون شیش ماهه ای كه به روی سینت خوابیده
جای آب تو بغل تو مزه تیر و چشیده
واسه اون طفل سه ساله كه بهونتو می گیره
روی خاكای خرابه سر می ذاره تا بمیره
واسه اون خواهر تنها توی اون بر بیابون
واسه اون ناقه سوار توی شام و كوفه مهمون
مرا درد و مرا درمان حسين(ع) اســت
مـرا اول مـرا پايان حسين(ع) است
دل هر كـس به ايماني سرشتـه
مرا هم دين و هم ايمان حسين(ع) است
همه عالم به اذن حق تعالـي
چو عبدي سر به فرمان حسين(ع) است
بهشت و جنت و فردوس اعــــــلاء
همه معلول پيمان حسين(ع) است
براي هر دلي جانان و جانـي
مرا هم جان و هم جانان حسين(ع) است
عقول جن و انس و هم ملائـك
به حقِ حق كه حيران حسين(ع) است
چو خواهم روضه ي رضوان به فردا
كه من را روضه ي رضوان حسين(ع) است
چرا عالم ز جانش نـاله دارد
مگر  او هم پريشان حسين(ع) است
اگر خواهي ز حال عبد مسكين
خوشا حالش كه مهمان حسين(ع) است
یا اباعبدالله الحسین(ع)
حدیث عشق تو دیوانه كرده عالم را
به خون نشانده دل دودمان آدم را
غم تو موهبت كبریاست در دل من
نمی دهم به به سرور بهشت این غم را
غبار ماتم تو آبرو به من بخشید
به عالمی ندهم این غبار ماتم را
به نیم قطره اشك محبتت ندهم
اگر نهند به دستم تمام عالم را
به یمن گریه برای تو روز محشر بین
خموش میكنم از اشك خود جهنم را
اگر رواست دمی بی تو بگذرد عمرم
هزار بار و بمیرم نبینم آن دم را
منو جدا شدن از كوی تو خدا نكند
خدا هر آنچه كند از توام جدا نكند
+++++++++++
عصر عاشور
شن بود و باد، قافله بود و غبار بود
آن سوي دشت، حادثه، چشمانتظار بود
فرصت نداشت جامة نيلي به تن كند
خورشيد، سر برهنه، لب كوهسار بود
گويي به پيشواز نزول فرشتهها
صحرا پر از ستارة دنبالهدار بود
ميسوخت در كوير، عطشناك و روزهدار
نخلي كه از رسول خدا، يادگار بود
نخلي كه از ميان هزاران هزار فصل
شيواترين مقدمة نوبهار بود
شن بود و باد، نخلِ شقايقتبار عشق
تنديسِ واژگون شدهاي در غبار بود
ميآمد از غبار، غمآلود و شرمسار
آشفته يال، و شيههزن و بيقرار بود
بيرون دويده دختر زهرا ز خميهها
برگشته بود اسب، ولي بيسوار بود!
 
شب اول قبر ما(انشاءالله)
خواب دیدم مرده ام
خواب دیدم خسته و افسرده ام
روی من خروارها از خاك بود
وای قبر من چه وحشتناك بود
تا میان گور رفتم دل گرفت
قبر كن سنگ لحد را گل گرفت
بالش زیر سرم از سنگ بود
غرق وحشت سوت و كور و تنگ بود
هر كه آمد پیش حرفی راند و رفت
سوره حمدی برایم خواند و رفت
ناله می كردم ولیكن بیجواب
تشنه بودم در پی یك جرعه آب
یك ملك گفتا بگو نام تو چیست
آن یكی فریاد زد رب تو كیست
ای گنه كار سیه دل،بسته پر
نام اربابان خود یك یك ببر
گفتنم عمر خودت كردی تباه
نامه اعمال خود كردی سیاه
ناامید از هر كجا و دل فكار
می كشیدندم به خفت سوی نار
ناگهان الطاف حق آغاز شد
از جنان درهای رحمت باز شد
مردی آمد از تبار آسمان
نور پیشانیش فوق آسمان
صورتش خورشید بود و غرق نور
جام چشمانش پر از شرب طهور
گیسوانش شط پر جوش و خروش
در ركابش قدسیان حلقه بگوش
لب كه نه،سرچشمه آب حیات
بین دستش كائنات و ممكنات
بر سرش دستمال سبزی بسته بود
بر دلم مهرش عجیب بنشسته بود
كی به زیبائی او گل میرسید
پیش او یوسف خجالت میكشید
در قدوم آن نگار مه جبین
از جلال حضرت حق آفرین
دو ملك سر را به زیر انداختند
بال خود را فرش راهش ساختند
غرق حیرت داشتم این زمزمه
آمده اینجا حسین فاطمه
صاحب روز قیامت آمده
گوئیا بهر شفاعت آمده
سوی من آمدمرا شرمنده كرد
مهربانانه به رویم خنده كرد
این كه اینجا اینچنین تنها شده
كام او با تربت من وا شده
مادرش او را به عشقم زاده است
گریه كرده بعد شیرش داده است
خویش را در سوز عشقم آب كرد
عكس من را بر دل خود قاب كرد
بار ها بر من محبت كرده است
سینه اش را وقف هیئت كرده است
سینه چاك آل زهرا بوده است
 چای ریز مجلس ما بوده است
اینكه در پیش شما گردیده بد
جسم و جانش بوی روزه می دهد
با ادب در مجلس ما می نشست
او به عشق من سر خود می شكست
پرچم من را به دوشش می كشید
پا برهنه در عزایم می دودید
اسم من راز و نیازش بوده است
تربتم مهر و نمازش بوده است
اقتدا بر خواهرم زینب نمود
گاه می شد صورتش بهرم كبود
حرمت من را به دنیا پاس داشت
ارتباطی تنگ با عباس داشت
نذر عباسم به تن كرده كفن
روز تاسوعا شده سقای من
تا كه دنیا بوده از من دم زده
او غذای روضه ام را هم زده
بارها لعن امیه كرده است
خویش را وقف رقیه كرده است
گریه كرده چون برای اكبرم
با خود او را نزد زهرا می برم
هر چه باشد او برایم بنده است
او بسوزد صاحبش شرمنده است
در مرامم نیست او تنها شود
باعث خوشحالی اعدا شود
در قیامت عطر بویش می دهم
پیش مردم آبرویش می دهم
باز بالاتر به روز سرنوشت
میشود همسایه من در بهشت
آری آری هر كه پا بست من است
نامه اعمال او دست من است
زین العابدین
ای خدا داده تو را نام چنین
خوانده ات به نام زین العابدین
سجده هایت به سجود آورده
هر چه را حق به وجود آورده
همه جا صوت تو چون دلبر بود
زیر زنجیر چه زیبا تر بود
تو اسیر غم دلدار شدی
پی نی سوی سر یار شدی
كنج ویرانه تن بی جانت
سوخت از داغ گل نالانت
آن سه ساله كه ز آه و ناله
كاشت در گوشه ویران لاله
همه را دیده ای ای سنگ صبور
یا كه بشنیده ای از دیر و تنور
بس كه اندوه و بلاها دیدی
در همه عمر نمی خندیدی
 عاقبت گشت روا حاجت تو
آمد آن یار كمان قامت تو
شد بهانه به برت زهر هشام
قاتل جان تو شد غصه شام
 
یا اباعبداللهیا اباعبدالله
احوالات ابی عبدالله(ع)كناربدن علی اكبر(ع)
زخمی نبودگرچه ولی زخم خورده بود
بردستهای اوگل یاسی فسرده بود
مستانه خودكنارتن ساقی اش كشید
گویاچنین میای همه عمرش نخورده بود
جانی برای بردن پیك اجل نماند
چون هرچه بودهمره خودتیغ برده بود
دیگرخیالاینكه زجاخیزد اونداشت
زینب رسید ورنه همان لحظه مرده بود
آری توان بردن جسمش به تن نداشت
اورابه دست تازه جوانان سپرده بود
ای آسمان زخم كه سازم نظاره ات
بابافدای زخم فزون ازستاره ات
هرزخم خنده ای وكنون پرزخنده ای
برمن نگاه كن بفدای نظاره ات
چشمی گشاكه غرق بوسه میشود
هرتكه تكه بدن پاره پاره ات
هرزخم تونویدغزل شد برای من
خواندم هزارشعروغزل درهزاره ات
خواهم اگركه وصف كنم حالت تورا
یك دشت پرزلاله شوداستعاره ات
جسم تو،خنده های عدو،گریه پدر
الحق كه بی نظیربودجشنواره ات
موجی بزن زدیده دریایی ات ببین
خشكیده ساحلی شدهام دركناره ات
خواهم نمازگریه به محراب غم كنم
ناید اذان چرادگرازاین مناره ات
رفتی چوخواب ازبرچشمان خسته ام
كی میشودچوخواب بینم دوباره ات
هركس شبی روی تورادرخواب بیند
روی پیمبررابه روی آب بیند
سبك دلدریامحمودكریمی
علی اكبر—یاكه حیدر--یاخودخودپیمبر
اومده میون میدون–میزنه به قلب لشگر—علی اكبر
دشمناهمه هراسون همه مات وهمه حیرون
انگاری علی میجنگه بایه ذوالفقارتومیدون
كربلا دعای بابا مدینه دعای لیلا
اما مونده علی اكبرتنها بین نیزه دارا
پیش بابا--تیغ اعدا--یه گوشه هی میره بالا
زیرضربه های شمشیر
تاحسین رسیدبه پیكردیدعلی توخون شناور
نفسش بالانمیاد دست وپامیزنه اكبر
سرش وگرفته دربرمیگیره خون وزحنجر
می گه ای آروم جونم بگویك بابای دیگر
ای تونازم ای نیازم-ای اذان گوی حجازم
دوبار بگواذونی-اومده وقت نمازم--ای تونازم
-دوباره بزن صدایم لرزه افتاده به پایم
پاشوقد قیامت من پاش وتابشی عصایم
اشك من چكیده اكبرجون به لب رسیده اكبر
پاشوازخیمه تااینجاعمه ات دویده اكبر

شرف، بازوت گيرد تا بخيزد
محبت، آب بر دست تو ريزد
چه گويم مهرباني مادر توست
نگاه راستي در جست و جويت
در دفتر گل، ورق ورق گوهر بود
از اشك، سرانگشت نگاهم تَر بود
چيزي كه به من توان زاري ميداد
قنداقة خونـين عــلياصغــر بــود
 
الهی داغ نیلوفر نبینی
 الهی طفل بی مجمر نبینی
در این سفر آتش فشان
؛ خورشید عاشورا شود
در این سفر بانگ عطش؛
در خیمه ها بر پا شود
چشم غزالان حرم از تشنگی دریا شود
رسیده باغبان با خرمن گل ؛
پی هر گل یكی شوریده بلبل
چه باغی ؛ چه گلی ؛ چه باغبانی
چه پیری و چه طفلی ؛ چه جوانی
ای كنار باغبان ؛ سرو روان
آه؛ كنار مادر و رعنا جوانها
رود چو پرده محمل به بالا
به نجمه میزند لبخند ما
صدای عمه را تا میشنیدم
همه بر گرد او صف میكشیدند
الا ! ای عمه جان اكبر فدایت
چرا از سوز دل ؛ آید صدایت
مگر ..؛ مگر جعفر نداری
مگر عباس مه پیكر نداری
حسین اومد ؛ خواهر غصه نخور
اگر اینجا بماند پیكر من
؛به همراه تو می آید سر من
حالا نوبت بی بی زینب است
غم عشقت بیابون پرور كرد
هوای وصل بی بال و پرم كرد
داداش! از اون ترسم به غم دمساز گردم
تو را بگزارم و خود بازگردم
 چون چاره نیست! میروم و میگزارمت
ای ! ای! پاره پاره تن!به خدا می سپارمت
 
مبریدم! بزنیدم! بكشیدم! اما !اما! مبریدش
كه در این دشت مرا كاری هست!
گل اگر نیست؛ ولی صحنه گلزاری ست.
ساربان! مزنین . این همه اوای رهیل
آخرین قافله را قافله سالاریست
فرمانده عشاق دل آگاه حسين است
بيراهه مرو ساده ترين راه حسين است
از مردم گمراه جهان راه مجوييد
نزديك ترين راه به الله حسين است
 
به داغ غمت مبتلایم حسین
چو ,نی از غمت در نوایم حسین
مبادا برانی مرا از درت
اگر چه بدم آشنایم حسین
اسیر هوایم سراپا خطایم
ولیكن محب شمایم حسین
بگاه مریضی و درماندگی
دهد تربت تو شفایم حسین
بخوان بار دیگر مرا كربلا
كه من عاشق كربلایم حسین
نوازش نما از كرم بنده ات
كه من بی نوا بی نوایم حسین
بي سر و سامان توام يا حسين
دست به دامان توام يا حسين
عاقبت اين عشق هلاكم كند
در گذر كوي تو خاكم كند
تربت تو بوي خدا ميدهد
بوي حضور شهدا ميدهد
زهره منظومه زهرا حسين
كشته افتاده به صحرا حسين
دست صبا زلف تو را شانه كرد
بر سر ني خنده مستانه كرد
چيست شفا بخش دل ريش ما
مرهم زخم و غم و تشويش ما
چيست بجز ياد گل روي تو
بوسه به محراب دو ابروي تو
بر سر ني زلف رها كرده اي ؟
با جگر شيعه چه ها كرده اي!
باز كه هنگامه بر انگيختي!
بر جگر شيعه نمك ريختي!
مرغ دلم زمزمه سر ميدهد
ناله يا فاطمه سر ميدهد
در نظر همسر و دور از پدر
فاطمه پر پر شد در پشت در
پر پر كردند گل ياس را
چيست كه چرخاند دستاس را
روشني خلوت شبهاي من
بوسه بزن بر تب لبهاي من
تا ز غم غربت تو تب كنم
ياد پريشاني زينب كنم
داني كه چرا خون خدا خون حسين(ع)است؟
چون عالم و آدم همه مجنون حسين(ع)است؟
 
زینب كبری
چون دگر فریاد طفلان را شنید
از حرم تا قتلِگه فریاد دید
ای خدا زینب از این غم پیر شد
موسپید از ماتم آن شیر شد
چون كه از گودال خون برخاستند
عمه را یاران كسی نشناختند
دید یاران را اسارت می برند
خیمه ها را هم به غارت می برند
كودكی آتش گرفته می دوید
در پی اش زینب فغان از دل كشید
نالهء طفلان مظلومش دریغ
هر طرف هر سو دویدی آه جیغ
آن یكی پایش مغیلان پاره كرد
زینب آمد زخم او را چاره كرد
آن طرف سجاد اندر تب خزان
این طرف زینب به یادش بی امان
یك دو تن از كودكانش گم شدند
از شمار بچه هایش كم شدند
عاقبت آن كاروان آماده شد
خمر غم اندر دلامان باده شد
چون سر خورشید را بر نیزه دید
سر به محمل زد و رسمی شد پدید
شیعیان گر داغ مولا یاد شد
سر شكستن بر شما آزاد شد
 
كاروان رفت غروبی بس غریب
هر طرف آتش فروزان در لهیب
چون سه روز از ظهر عاشورا گذشت
داغ هجران در دل او تازه گشت
آمدم دیدم جدا سر از بدن
سیّد جنت خدایا بی كفن
فرصتی آمد بر ایشان كفن شد
نعش یاران دل آور دفن شد
لیك یاران ،قصه پایانی ندید
زخم دل را هیچ درمانی ندید
السلام ای شاه مظلوم و غریب
السلام ای آیهء امن یجیب
سفرة عشق تو پاياني ندارد  يا حسين
سائلم جز با تو  درماني ندارد يا حسين
كسري ايام سالم را محرم پر كند
كس به دردم جز تو درماني ندارد يا حسين
درد چشمي كه بود ماه جمال تو قسم
كس شبيهت روي نوراني ندارد يا حسين
غير اينكه من شوم كنج رخ و مقصود تو
زندگي معناي نوراني ندارد يا حسين
هر كه بهر سجده جز تربت نمايد اختيار
در قيامت نور پيشاني ندارد يا حسين
اي خوشا آنكس كه چشمش جز  به رويت وانشد
از فراغ تو پريشاني ندارد يا حسين
هر كه با ذكر تو آرامش نگيرد مرده است
در ره معبود حيراني ندارد يا حسين
مبدا هر خير و مركب در ميان روضه ات
كس به مانند تو مهماني ندارد يا حسين
آرزو  دارم شوم من روسپيد درگهت
چون كه اين خدمت پشيماني ندارد يا حسين
 
خواهرش بر سینه و بر سر زنان
رفت تا گیرد برادر را عنان
سیل  اشكش بست بر شه راه را
دود آهش كرد حیران شاه را
در قفای شاه رفتی هر زمان
بانگ مهلاً مهلاًاش بر آسمان
كای سوار سرگران كم كن شتاب
جان من لختی سبكتر زن ركاب
تا ببوسم آن رخ دلجوی تو
تا ببویم آن شكنج موی تو
شه سراپا گرم شوق و مست ناز
گوشه چشمی به آن سو كرد باز
دید مشكین مویی از جنس زنان
بر فلك دستی و دستی بر عنان
زن مگو مردآفرین روزگار
زن مگو بنت الجلال اخت الوقار
زن مگو خاك درش نقش جبین
زن مگو دست خدا را در آستین
باز دل بر عقل میگیرد عنان
اهل دل را آتش اندر جان زنان
پنجه اندر جامۀ جان میبرد
صبر و طاقت را گریبان میدرد
هر زمان هنگامه ای سر میكند
گر كنم منعش فروزنتر میكند
اندر این مطلب عنان از من گرفت
من از او گوش او زبان از من گرفت
سرخوش از صبهای آگاهی شدم
دیگر اینجا زینب الهی شدم
مدعی گو كم كن این افسانه را
پند بی حاصل مده دیوانه را
همتی باید قدم در راه زن
صاحب آن خواه مرد و خواه زن
شرط راه آمد نمودن قطع راه
بر سر رهرو چه معجر چه كلا
 
شادی هردو جهان بی تو مراجز غم نیست
جنت بی توعذابش ز جهنم كم نیست
در دم مرگ اگر پا بسرم بگذاری
عمر جاوید به شیرینی آن یكدم نیست
حرم قرب خدارا كه دل عاشق توست
طرفه بیتی است كه روح القدسش محرم نیست
بگذار آدمیان طعنه زنندم گویند
هر كه خود را سگ كوی تو نخواند آدم نیست
نیست بر خامشی آتش دوزخ سیلش
از یم اشك غمت هر كه به چشمش نم نیست
تا خدایی خدا هست لوای تو به پاست
زانكه جز دست خدا حافظ این پرچم نیست
هم خدا داند و هم عالم و آدم دانند
كه به جز رأیت عشق تو در این عالم نیست
دوزخ ارزانی آنانكه ندارند غمت
با غمت هیچ مرا زآتش دوزخ غم نیست
ملك هستی همه ماتمكدهی توست حسین
جایی از ملك جهان خالی از این ماتم نیست
گوهر اشك عزای تو به هر كس ندهند
اهرمن را شرف داشتن خاتم نیست
گریه بر پیكر مجروح تو باید همه دم
كه جراحات تنت را به از این مرهم نیست
تو به جا ماندی و ظالم اثرش هم شد محو
پایه ظلم كه در دار جهان محكم نیست
سائل تو است كسی كز تو تو را خواهد و بس
آنكه شد طالب تو در طلب درهم نیست
سینه كردی هدف تیر كه میدانستی
زنده بی مرگ تو دین نبی اكرم نیست
هیچ مظلوم همانند تو در قلزم خون
سر جدا با گلوی تشنه كنار یم نیست
گو ببرند سر دار زبان در كامش
غیر مدح تو ثنایی به لب (میثم) نیست
 
دل ز چه میبری بیا این دل ما كه مال توست
آنچه بود به سینه ها حلقه اتصال توست
دلبری تو از چه و اسارت دل به چه كار
 قلب تمام ماسوا اسیر خط و خال توست
پرده گشا ز چهره ات كه بی تو نور تیره شد
روشنی دیده عشق به رویت جمال توست
آنچه به بام خانه ات گرفته آشیانه ای
قلب میان سینه یا مرغ شكسته بال توست
حسن جمیع دلبران سایه ای از سایه تو
یوسف وادی جمال همیشه در خیال توست
طره مشكین تو شد سایه هجران و فراغ
گرفتگی هر چه دل برای رنگ شال توست
چو حلقه ماتم عشق نشسته بهر انتظار
میان تشت زر سری منتظر وصال توست
كاش بودم
كاش بودم شعله تاشمع مزارت میشدم
چلچراغ زائرشب زنده دارت میشدم
كاش بودم پرچم حاشیه دارماتمت
تاكه زینت بخش بزم سوگوارت میشدم
كاش بودم حلقه حلقه همچوزنجیرعزا
دركف دل بیقراری بیقرارت میشدم
كاش بودم قطره آبی وازراه وفا
شبنم لبهای خشك شیرخوارت میشدم
كاش میبودم سپر،درهجوم تیرمرگ
مانع شمشیرخصم نابكارت میشدم
كاش بودم درشب شام غریبان تاكه من
پاسدارخیمه بی پاسبانت میشدم
 
مدینه و كربلا
آشنا با دل ماتم زدگان چشم تر است
آن چه از دیده رود حاصل خون جگر است
خون دل خوردن محزون شدن و غم دیدن
جملگی حاصل هجران وفراق وسفر است
شوق پرواز و به دیوار قفس كوبیدن
كار هر مرغك دل خسته و بشكسته پر است
آنكه حسرت خوردازداغ تماشایك عمر
باغبانی است كه باغش همه بی برگ و بر است
بودنی همچو فنا و دم به دم جان كندن
كار آن كه طلبد مرگ ولی محتضر است
رنج آوارگی و زخم زبان و طعنه ها
همه در پیش فراغ و غم تو مختصر است
ضربه كعب نی و سیلی و تازیانه ها
پیش اندوه تماشای سرت بی اثر است
نیلی چهره و نیلوفر تن،قد كمان
اثری از ستم دست جفا در گذر است
دست بسته و كبودی رخسارم
ارث مظلومیت حیدر و داغ كوثر است
كربلا كه امتداد كوچه مدینه بود
باقی اجرت تعیین شده پیمبر است
قتل ششماهه و بشكستن پهلو هردو
قسمت دوباره اصغر و سهم اكبر است
كوفه ای كه روزی از دعای او شد سیراب
در پی تلافی لطف حسین به خنجر است
خنجرو نیزه كه شد بر سر آن راس حسین
هر دو تا یك اثر از تیزی مسمار در است
همه جا گریه كن كنج تنور و پای نی
مادری همسفر راس تو تا تشت زر است
 
امام زمان و محرم
ای داغدار ماتم جانسوز یاران
ای سوگوار نیزه های سربداران
ای آنكه ازاندوه سرسامان نداری
برروی زانوی غمت سرمیگذاری
گاهی زداغ جدخودخون میفشانی
گاهی به دنبال اسیرانش روانی
امشب ندانم از چه راهی در عبوری
*در كربلا یا كوفه یا كنج تنوری
شاید كنار پیكر از سر جدائی
یا زائر راس به روی نیزه هایی
مست زیارت در بر راس حسینی
یا بی قرار كودكان و زینبینی
هر جا كه باشی مادرت آنجا نشسته
گوید غریب مادر،آن پهلو شكسته
اشتر مران ؛ ای ساربان ؛
 این جا زمین كربلاست
آهسته ران ؛ آهسته ران؛
اینجا زمین كربلاست
ای ناقه ها آهسته تر؛
 فاطمه گردد بی پسر
سقا شود بی دست و سر ؛
 سكینه گردد بی پدر
سقا شود بی دست و سر
 ؛رقیه گردد بی پدر
در این سفر سرها شود ؛
 لب تشنه از پیكر جدا
در این سفر ؛ اصغر شود
؛ در یاری بابا فدا
اشتر مران ؛ ای ساربان؛
 اینجا زمین كربلاست
اهسته ران ؛ اهسته ران
؛ اینجا زمین كربلاست
در این سفر گل می رود ؛
در موج خون دامن كشان
در این سفر رخسار ها
میگیرد تز سینه نشان
 
از سفر عاقبت سرت آمد
  نور بر چشم دخترت آمد
شامیان طعنه ام دگر مزنید  
 پدرم از مسافرت آمد
عمه جان خیز و خانه جارو كن 
 پدر من برادرت آمد
زیر باران سنگ سنگدلان 
 چه بلائی سر، سرت آمد
لحظه سربریدنت بابا 
با خودم گفتم كه آخرت آمد
زیر خنجر به گوش خسته من 
  سوز آواز حنجرت آمد
یاد داری ز ناقه افتادم
خصم پست و ستمگرت آمد
تازیانه به دست با چكمه   
 بهر آزار دخترت آمد
كس نداند چها آنشب بر   
یاس پاك و مطهرت آمد
قافله رفته بود و من تنها  
   مانده بودم كه مادرت آمد
یاد داری شبی میانه راه  
دختر تو برابرت آمد
دست آورد و بر لبت نرسید 
 ولی از روی نی سرت آمد
جان من با لبم پدر دیگر    
   روی لبهای پرپرت آمد
من آن یاس ز پا افتاده خشك از تب آهم
كه هر كس می رسد از راه با پا میبرد راهم
سیه دستی كه با سنگ فدك آئینه را می زد
شكست اینبار بر سر نیزه ها آئینه جاهم
اسیر سلسله، خسته ، سر بازار، نامحرم
من ـِ از پای افتاده سرم آمد همه با هم
خرابه طعنه انگشت حقارت بی كسی غربت
به من خندید هر كس را بگفتم دختر شاهم
خلاصه دور از چشم عمو عباس روز و شب
كتك خوردم به جرم گریه های گاه و بی گاهم
نداری دست ، دستم را بگیری حیف شد با با آخ
كه من این ر عمری عصای دست می خواهم
 
سـلام من به محرم، مـحرم گل زهرا
بـه لطـمه هـاي ملائـك بـه ماتـم گل زهـرا
 سلام مـن بـه محرم بـه تشنـگي عجيبش
به بوي سيب زمـينِ غم و حـسين غريـبش
سلام من به محرم بـه غصـه و غم مـهـدي
به چشم كاسه ي خون وبه شال ماتم مهدي
سلام من به محرم  به كربلا و جلالش
 به لحظه هاي پرازحزن غرق درد و ملامش
سلام من بـه محرم به حال خستـه زينب
به بي نهايت داغ  دل شكستــه زينب
 سلام من به محرم به دست ومشك ابوالفضل
به نا اميدي سقـا به سوز اشـك ابوالفضل
 سلام من بـه محرم به قد و قا مت اكبر
به كام خشك اذان گوي زير نيزه و خنجر
 سلام من به محرم به دسـت و با زوي قاسم
 به شوق شهد شهادت حناي گيـسـوي قـاسم
 سـلام من بـه محرم به گاهواره ي اصغـر
 به اشك خجلت شاه و گـلـوي پـاره ي اصـغـر
 سلام من به محرم به اضـطراب سكينه
 به آن مليكه، كه رويش نديده چشم مدينه
 سلام من به محرم به عا شقي زهيرش
به باز گشـتـن حُر و عروج خـتـم به خيرش
 سلام من به محرم  به مسلم و به حبيبش
 به رو سپيدي جوُن و به بوي عطر عجيـبـش
 سلام من به محرم  به زنگ محمـل زينب
به پاره، پاره تن بي سر مقابل زيـنـب
سلام من به محرم  به شـور و حال عيانـش
سلام من به حسـين و به اشك سينه زنانش
 
مسلم
به شهر كوفه پر دردم میان كوچه می گردم
نمی خواهم كه از خجلت دگر سوی تو بر گردم
شكسته قلب پر خونم شبیه نیل و جیحونم
تو سرگردان در صحرا من از هجر تو مجنونم
الا ای زاده حیدر بیا در كوفه و بنگر
به روی دار عشق تو طرفدارت شده بی سر
ز داغت آتشینم من ببین نقش زمینم من
چنین جان داده ام تا كه عزایت را نبینم من
فدایی تو گردیدم ز اندوه تو رنجیدم
كمی از غربت حیدر به شهر كوفه را دیدم
به یاری من تنها همه بستند همه درها
به خاك كوچه افتادم ببردم نام زهرا را
به شهر شب چو مهتابم به دیدار تو بی تابم
كشیده بر زمین جسمم كه خاك پای اربابم
  مدينه! كاروانى سوى تو با شيون آوردم‏    
  ره آوردم بود اشكى كه، دامن دامن آوردم
مدينه! دربه رويم وا مكن!چون يك جهان ماتم
‏   ولى اكنون گلاب حسرت از آن گلشن آوردم
اگر موى سياهم شد سپيد از غم، ولى شادم‏    
  كه مظلوميت خودراگواهى روشن آوردم
 اسيرم كرد اگر دشمن،بجان دوست خرسندم‏  
  به پايان خدمت خود رابه نحو احسن آوردم
مدينه! يوسف آل على را بردم، و اكنون‏     
  اگر او را نياوردم، از و پيراهن آوردم
مدينه! از بنى هاشم نگردد با خبر يك تن؟
 كه من از كوفه، پيغام سر دور از تن آوردم
مدينه! اگر به سويت زنده برگشتم،مكن منعم‏
 كه من اين نيمه جان را هم به صد جان كندن آوردم
 مدينه!  اين اسيريها  نشد  سد رهم ،  بنگر!   
 چه ها  با  خطبه ‏هاى خود به روز دشمن آوردم ؟
دیدم ستاره ای را روزی به اوج یك نی
با وعده وصالش برد او دلم پیاپی
آن كه به نیمه شب سر زد میان خوابم
ماه شبانه ام شد در محفل خرابم
دامان پر ز خاكم شد محفل نگارم
با دیدنش من امشب جانانه جان سپارم
عمه بیا تماشا مهمان من رسیده
در وصل روی بابا ماه دلم دمیده
داغ دل من از هجر پایان دگر ندارد
چون من كسی به ویران یك میهمان ندارد
میگیرمش در آغوش تا كه روم من از هوش
گویم به غمش را كی می كنم فراموش
همچون بنفشه بابا گشته همه وجودم
یاسم ولی ببین كه نیلوفری كبودم
بر رخت كهنه من خنده كند عدویت
بیا غمخوار من شو تا پر كشم بسویت
چون دختران شامی گفتند بابا نداری
من بی تو مانده بودم با آه و اشك و زاری
تا آمدی به ویران ای ماه و سرو نازم
بر دختران شامی بابا به تو بنازم
یك لحظه در بر من بنشین ای رأس یارم
یا بنشین در كنارم یا بنشین بر مزارم
 
خوني كه ز پيشاني او جاري شد
سرسبزترين بهارِ بـيداري شد
 
آن سر كه بروي نیزه ها گشت بلند
آيينــة روشن فداكاري شد
 
از بركه غدیر ،محرم طلوع كرد
نی ناله كرد و باز ترنم شروع شد
فصل هبوط آدم و گندم شروع شد
دریای بیكران شهادت كه موج زد
طوفان نوح بود تلاطم شروع شد
از بركه غدیر ،محرم طلوع كرد
سر مستی حبیب هم از خم شروع شد
باران اشك شیفتگان غم حسین
تا گفتم السلام علیكم شروع شد
روح دعا به نام اباالفضل چون رسید
غوغایی از توسل مردم شروع شد
وقتی گلوی نازك گل شد نشان تیر
لبخند باغبان و تبسم شروع شد
ای آسمان،مصیبت عظمای اهل بیت
از قتلگاه عصمت پنجم شروع شد
فصل به خون نشستن گلهای باغ وحی
از آیه «لیذهب عنكم» شروع شد
با آنكه باغ گل به محبت نیاز داشت
با تازیانه ناز و تنعم شروع شد
وقتی دل ستاره محمل نشین شكست
با ماه روی نیزه تكلم شروع شد
بازار جنگ كوفه پر جوش و  خروش است  
   این روزها تیر سه شعبه پر فروش است
مردم تمام كارشان مكر و فریب است        
   در شهر كوفه مهربانی هم غریب است
اینجا فكرشان جنگ و ستیز است        
 اینان در پی فكر قتل علی اكبر اند ..
 
علی ابن حسین
جلوه پاك خدای ازلی
یا علی بن حسین ابن علی
ساقی خون جگر وادی عشق
شاهد كرببلا تا به دمشق
ماجرائی كه تو دیدی ز ستم
ناله دارد ز غمت غصه و غم
وارث دامنی از لاله شدی
آه بودی و زغم ناله شدی
همه شب بی خبر از خواب شدی
سوختی شمع شدی آب شدی
دل نباشد آنكه دلگیر تو نیست
كیست دل خسته زنجیر تو نیست
اشك خونین چكد از سلسله ات
رد خونین شده از قافله ات
تو همان قافله سالار غمی
یوسفی بر سر بازار غمی
یوسف اما به دو چشمت دیده
هیجده یوسف سر ببریده
سر بداران همه بر نیزه دوست
تكیه گاه سرشان خون گلوست
حنجری قاری قرآن شده بود
اهل مجلس هم نیلی و كبود
شهر از كینه تماشاگر او
سنگ از بام زده بر سر او
هدیه سنگ و سنان بر لب او
خون جگر تر از همه زینب او
دیده ای این همه را خود به دو عین
ذكر تو در همه دم نام حسین
 
پيراهني از زخم، به تن دوخته است
اين رسم، ز حضرت غم آموخته است
اي سـرو تمــاشاييِ ايــمان، عبـاس!
دل، شعله به شعله، در غمت سوخته است
شب خنجره آب دیده دارد در دست   
 خورشید به خون تپیده دارد در دست
از گودی قتلگاه بیرون آمد شمر             
ای وای ٬ سر بریده دارد در دست
با هر طپشی كه در دل آگاه است   
 یك نغمه لااله الا الله است
هر جا كه بلند است ندای توحید      
گلبانگ محمد رسول الله است
توحید و نبوت و امامت ٬ هر سه   
از گفتن یك علی ولی الله است
ای ورق روی تو عنوان حــُسن                  
 خال وخطت نقشه ایوان حسن
نسل جوان را به جهان رهـبری                 
جلوه توحید علی اكبری
هركه هــوای رخ احمد كند                
درتوتماشای مـحمد كند
تاج خـلافت كه زپیغـــمبر است          
 ساخته برفرق علی اكبراست
حق سخن گشت به نامت ادا      
ازلب جانبـخش شه كربلا
گفت:تویی ای پسرباوفـا         
اشبـه مردم به رسول خدا
 
هـمـه از خـیمـه ها بـیرون دویـدنـد
ولی سـالار زینب(س) را ندیــدنــد
 تن راكب، نهان در مـوج خون بـود
 رخ مركب، ز خـونـش لالـه گـون بــود
 سرشك از دیده، درهـر صیحه میریخت
 شـرار از سـیـنـه، با هر شیهه میریخت
 بـه فكر چاره، آن بیـچـاره می گـشت
 بـه گرد پـیـكری، صـد پـاره می گـشت
 دو دستـش، گشـت پــای آن بـدن خم
 سـر خود را، فرود آورد كم كم
 تـن صـد پـاره را، در مـوج خـون جست
 ز خـون صـاحـب خود، روی خود شست
  نهاد، آن تــشـنـه در مــیــدان دویـــده
 لب عطـشـان، بـه رگ هــای بــریــده
 هـمـه عالم، فـدای كـشــتــه ای بــاد
  كه چـون از صـدر زیـن، بـر خاك افتاد
 وفـــا را زندگـی، در مـكتـبش بــود
 كه اوّل زائر او، مركبش بـــود
 ز اشـكـش دشـت را، دریای خــون كرد
 رخ از خــون امـامـش، لالـه گــون كرد
 بــرون از قتلگه، بی راكب آمد
 بـه سوی خیمه ای، بی صاحب آمـد
 صـدای ناله اش را، تا شـنـیـدند
 همه از خیمه ها، بیرون دویدنـد
 یكی از غم، گریبان چاك می كرد
 یكی خـونـش، به گیسو پاك می كرد
 یكی پوشـاند، ز اشـك خـود زمـین را
 یكی بر پشـت، بـرگرداند زیــن را
چراغ محفل طاها ، سكینه(س)
 دو دسـت، از شدّت غم زد بـه سـینه
كـه ای گم كرده راكب ، راكبت كو؟
 چرا صاحب نداری، صاحبت كو؟
چرا از تیر دشـمـن ، شـسـتـه بـالــت
 چرا خون خدا، ریزد ز یـالــت
 بگو ای پـیـكرت، گردیـده صـد چاك
 امید ما ، كجا افتاده در خاك؟
 تو صورت شسته ای، از خون مـظلوم
 مـرا دیگر، یتیـمی گشــت معلوم
تو كه، آتش فرو ریزی ز سـینه
 بـگو از راكب خود، با سكینه(س) 
 چـو خنجر، بر گلوی او نهادند
 به آن لب تشـنه، آیا آب دادند؟
 
با كوهی از دریغ و ملامت برای شام
زینب رسیده است به دروازه های شام
ای غرق ماجرای تپش خیز كربلا
بگذار تا بگویمت از ماجرای شام
داغی عظیم در دل و قصدی عظیم تر
زینب چنین رسید به ظلمت سرای شام
آنان كه محو زیستنی كربلایی اند
عادت نمی كنند به آب و هوای شام
در اولین مقابله تشخیص می دهد
بوی هزار توطیه را در فضای شام
زینب سفیر نهضت خونبار كربلا
كوهی است در برابر فرمانروای شام
می گوید از حقیقت و می گوید از حسین
وز خائنان كوفه و ظلم و جفای شام
بگذار فاش گویمت آن خطبه بلیغ
تكرار كربلاست ولی كربلای شام
روحی چنین عظیم و كلامی چنین بلند
آزاد و پاك می رهد از تنگنای شام
امروز از پس گذر قرن ها هنوز
پیداست نقش واقعه در جای جای شام
می گویم و حدیث به پایان نمی رسد
انسان به درك واقعه آسان نمی رسد
 
گربه چشم دل ببینی كربلا
صحـنهای بین درودیـواربود
برسرتیری كه براصغرزدند
مطمئنم تكه ای مسماربود
 

نخل تشنه
عرش ميلرزيد وقتي خاك ميشد بسترت
آسمان وا كرد چتري از محبت بر سرت
حنجر جبريل هم با نام تو تطهير شد
تا رسيد آن تيغ بيشرم و حيا بر حنجرت
نخلهاي تشنه از تنهاييات، خم ميشدند
تا شنيدند از لبانت ربّناي آخرت
اي همه مظلوميت! سيمرغ قاف عاشقي!
رنگ غربت داشت از روز ازل، بال و پرت
در دل رود فرات، از ماهيان بايد شنيد
مرثيه، بر آن گلوي تشنه از خون ترت
اي خداي زخمهاي آشنا و ناگزير
وحي تو شد «هل مِن ...» و يك قافله پيغمبرت
كوفه كوفه، شرمساري مانده در تاريخ و باز
كربلا در كربلا، ماييم و زخم پيكرت
سيد حبيب حبيب پور
در ماه محرم همه خونین بصرانیم
تا وادی هجران و بلا همسفرانیم
از كرببلا ما دل محنت زده داریم
از داغ عزیز فاطمه خونین جگرانیم
شب عاشورا
امشب از چیست دلم غمگین است
هق  هقم  نغمه  آهنگین است
آسمان  دیده ام  بارانی   است
بغض در سینه من سنگین است
جامه غم به تن افلاك است
جامه ای كه رنگ آن مشكین است
این تلاطم این فغان و اشك وآه
در عزای دیده ای حق بین است
سیل اشكم راه بینایی گرفت
چشم امشب عضو بی تمكین است
یاد دارم از طفولیت خویش
حس امشب حسی از دیرین است
گوئیا باز  شب   عاشوراست
خیمه های آل عترت غوغاست
 
مهلاً مهلا يابن الزهرا  در آن وداع آخرين
زينب به آه آتشين   مى گفت با سلطان دين
مهلاً مهلا يابن الزهراجان جهان آهسته رو
روح روان آهسته روآرام جان آهسته رو
مهلاً مهلا يابن الزهراكرده وصيت مادرت
بينم جمال انورتبوسم گلوى اطهرت
مهلاً مهلا يابن الزهرا
ما بى كسان در اضطراب
اين دختران در انقلاب
تو مى روى با صد شتاب
مهلاً مهلا يابن الزهرا
آخر در اين دشت بلا با اين سپاه پر جفا
بر گو چه سازم يا اخا
مهلاً مهلا يابن الزهرا
از بعد تو بى ياورم
از جور دشمن مضطرمآيا چه آيد بر سرم
مهلاً مهلا يابن الزهرا
آه يتيمان يك طرف
بيمار نالان يك طرف
ظلم فراوان يك طرف
 مهلاً مهلا يابن الزهرا
 
و من از كربلا تا شام را غار حرا ديدم
نميدانم تو را در ابر ديدم يا كجا ديدم
به هر جايي كه رو كردم فقط روي تو را ديدم
تو را در مثنوي، در ني، تو را درهاي و هو، در هي
تو را در بند بند ناله هاي بي صدا ديدم
تو مانند ترنم، مثل گل، عين غزل بودي
تو را شكل توسل، مثل ندبه، چون دعا ديدم
دوباره ليله القدر آمد و شوري دگيه ايم
تب شعر و غزل گل كرد و شور نينوا ديدم
شب موييدن شب آمد و موييدن شاعر
شكستم در خودم از بس كه باران بلا ديدم
صدايت كردم و آيينه ها تابيد در چشمم
نگاهم را به دالان بهشتي تازه وا ديدم
نگاهم كردي و باران يكريز غزل آمد
نگاهت كردم و رنگين كماني از خدا ديدم
تو را در شمعها، قنديلها، در عود، در اسپند
دلم را پرزنان در حلقه پروانه ها ديدم
تو را پيچيده در خون، در حرير ظهر عاشورا
تو را در واژه هاي سبز رنگ ربنا ديدم
تو را در آبشار وحي جبرائيل و ميكائيل
تو را يك ظهر زخمي در زمين كربلا ديدم
تو را ديدم كه ميچرخيد گردت خانه كعبه
خدا را در حرم گم كرده بودم، در شما ديدم
شبيه سايه تو كعبه دنبالت به راه افتاد
تو حج بودي، تو را هم مروه ديدم، هم صفا ديدم
شب تنهاي عاشورا و اشباحي كه گم گشتند
تو را در آن شب تاريك، «مصباح الهدي» ديدم
در اوج كبر و در اوج رياي شام ـ اي كعبه ـ
تو را هم شانه و هم شان كوي كبريا ديدم
دمي كه اسبها بر پيكر تو تاخت آوردند
تو را اي بيكفن، در كسوت آل عبا ديدم
دليل مرتضي! شبه پيمبر! گريه زهرا(س)
تو را محكمترين تفسير راز «انما» ديدم
هجوم نيزه ها بود و قنوت مهربان تو
 
 در موج موج ربنا در «آتنا» ديدم
تو را ديدم كه داري دست در دستان ابراهيم
تو را با داغ حيدر، كوچه كوچه، پا به پا ديدم
تو را هر روز با اندوه ابراهيم، همسايه
تو را با حلق اسماعيل، هر شب همصدا ديدم
همان شب كه سرت بر نيزهها قرآن تلاوت كرد
تو را در دامن زهرا(س) و دوش مصطفي(ص) ديدم
تنور خولي و تنهايي خورشيد در غربت
تو را در چاه حيدر همنواي مرتضي ديدم
سرت بر نيزه قرآن خواند و جبرائيل حيران ماند
و من از كربلا تا شام را غار حرا ديدم
به يحيي و سياوش جلوه ميبخشد گل خونت
تو را اي صبح صادق با امام مجتبي (ع) ديدم
تو را دلتنگ در دلتنگي شامي غريبانه
تو را بيتاب در بيتابي طشت طلا ديدم
شكستم در قصيده، در غزل،اي جان شور و شعر
تو را وقتي كه در فرياد «ادرك يا اخا» ديدم
تمام راه را بر نيزهها با پاي سر رفتي
به غيرت پا به پاي زينب كبري تو را ديدم
دل و دست از پليديهاي اين دنيا شبي شستم
كه خونت را حناي دست مشتي بي حيا ديدم
چنان فواره زد خون تو تا منظومه ي شمسي
كه از خورشيد هم خون رشيدت را فرا ديدم
مصيبت ماند و حيرت ماند و غربت ماند و عشق تو
ولا را در بلا جستم، بلا را در ولا ديدم
تصور از تفكر ماند و خون تو تداوم يافت
تو را خون خدا، خون خدا، خون خدا ديدم
عليرضا قزوه - سروده شد
 در شب اول محرم سال 1385
 
مسلم بن عقیل
به عشق شاه علقمه بی قرارم
 به سر هوای طوف شش گوشه دارم
دهد گواهی هردوعینم   
 زاشتیاق وشوروشینم
یه عمریه در انتظار 
  زیارت آقام حسینم
حسین وای    در آرزوی كربلا می نشینم
به یاد غربت حسین دل غمینم
اگرچه نالایق وپستم      
  بدین امیدزنده هستم
كه روزی از سر ارادت 
  رسد به كربلا دو دستم
محرم آمد و دل غم گرفته است
زمين و عرش را ماتم گرفته است
زعظماي مصيبت چشم گلها
چه خونبار است و شبنم ها هويدا
خروشان موج سر كوبد به ساحل
كه غم امواج را هم گشته شامل
گلستان شهادت نسترن داد
طرب از خون هفتاد و دو تن داد
خزان آمد به گلزلر شقايق
به سوي آن سبك بالان عاشق
شقايق بازگوي نينوا است
پريشاني باغ مصطفي است
به عاشورا چه غوغايي بپا شد
به راه حق چه جانهايي فدا شد
روان شد جوي خون در دشت لاله
پرستو ها شدند از آشيانه
يكايك لاله ها در خون تپيدند
پرستو هاي عاشق پر كشيدند
شقايق را يكايك سر بريدند
گلوي نازك اصغر دريدند
 
شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین
كوی دل با كاروان كربلا دارد حسین
ازحریم كعبه جدش به اشك شست دست
مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسین
می برد در كربلا هفتاد ودو ذبح عظیم
بیش از این ها حرمت كوی منی دارد حسین
پیش رو راه دیار نیستی كافیش نیست
اشك وآه عالمی هم درقفا دارد حسین
بس كه محملها رود منزل به منزل با شتاب
كس نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین
رخت ودیباج حرم چون گل به تاراجش برند
تا بجایی كه كفن از بوریا دارد حسین
بردن اهل حرم دستور بود و سر غیب
ور نه این بی حرمتی ها كی روا دارد حسین
سروران پروانه گان شمع رخسارش ولی
چون سحر روشن كه سر از تن جدا دارد حسین
سربه قاچ زین نهاداین راه پیمای عراق
می نماید خود كه عهدی با خدا دارد حسین
او وفای عهد را با سركند سودا ولی
خون به دل از كوفیان بی وفا دارد حسین
دشمنانش بی امان و دوستانش بی وفا
با كدامین سر كند مشكل دو تا دارد حسین
سیرت آل علی با سرنوشت كربلاست
هر زمان از ما یكی صورت نما دارد حسین
آب خود با دشمنان تشنه قسمت می كند
عزت وآزادگی بین تا كجا دارد حسین
دشمنش هم آب می بندد به روی اهل بیت
داوری بین با چه قومی بی حیا دارد حسین
بعد از اینش صحنه ها و پرده ها اشكست وخون
دل تماشا كن چه رنگین سینه ما دارد حسین
ساز عشقست وبه دل هر زخم پیكان زخمه ای
گوش كن عالم پر از شور و نوا دارد حسین
دست آخر كز همه بیگانه شد دیدم هنوز
با دم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین
شمر گوید گوش كردم تا چه خواهد از خدا
جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین
اشك خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار
كاندر این گوشه عزای بی ریا دارد حسین
 وز عاشورا همه دنيا گريست       
  كربلا از هجرتي زيبا گريست
آمد آن روزي كه چشم بوالبشر  
 از غم هابيليان ما گريست
لاله ها از خون اصغرها شكفت 
 زمزم از عطشاني لبها گريست
در فراقش زينب كبري نشست
 هم پيمبر از غمي عظما گريست
آسمان هم ناله كرد از اين وداع 
 خون دل باريد و درياها گريست
قلب خورشيد از تاثر چاك شد    
 ماه هم آري در آن شبها گريست
با لب تشنه به حق لبيك گفت 
  آن عزيزي كه بر او زهرا گريست
شاه دين يا رب به خونش غرقه شد 
  قتلگه درياي خون شد يا گريست
همنـوا با ناله افـلاكيـان       
 جبرئيل در ظهر عاشورا گريست
ذوالجناح از غم سرش را بر زمين 
  ميزد و شيون كنان آنجا گريست
شد خزان دين خدا فصل بهار    
   چونكه ديدم شاخه طوبا گريست
شعر:محمد ماهي دشتي زمستان 84
 
شب شام غريبان داد از آن شب
هزاران داد و صد فرياد از آن شب
بيابان پر ز اطفال حزين بود
تو گويي محشري اندر زمين بود
در آن شب ماه هم گويي خجل بود
پس ابري نهان خونش به دل بود
پس هر بوته خاري كودكي بود
نه كودك بلكه ماه كوچكي بود
ببين آتش كشد هر سو زبانه
يكي نالد ز ضرب تازيانه
يكي از سيلي آن نابكاران
بگريد همچو ابر نوبهاران
خدايا ديگري گوشش كجا بود
گمانم گوشوارش از طلا بود
خدايا محشرت هم اينچنين نيست
سه ساله طفل در محشر غمين نيست
جوانمردي كجا باشد شب تار
بسوزد خيمه اي بر شخص بيمار
خورد سيلي به روي كودكي زار
ببوسد پاي طفلان تيغه ي خار
باز طوفانی شده دریای دل
موج سر بر ساحل غم میزند
باز هم خورشید رنگ خون گرفت
بر زمین نقشی ز ماتم میزند
باز جام دیده ها لبریز شد
باز زخم سینه ها سر باز كرد
در میان ناله و اندوه و اشك
حنجرم فریادها آغاز كرد
می نویسم شرح این غم نامه را
داستان مشك و اشك و تیر را
می نویسم از سری كز عشق دوست
كرد حیران تیغه شمشیر را
گوئیا با آن همه بیگانگی
آب هم با تشنگان بیگانه بود
در میان آن همه نامردمی
اشك آب و دیده ها پیمانه بود
تیغ ناپاكان برآمد از نیام
خون پاكی دشت را سیراب كرد
خون خورشید است بر روی زمین
كآسمان تشنه را سیراب كرد
می شود خورشید را انكار كرد؟
زیر سم اسبها در خاك كرد؟
می شود آیا كه نقش عشق را
از درون سینه هامان پاك كرد؟
گر نشان عشق را گم كرده ایم
در میان آتش آن خیمه هاست
گر به دنبال حقیقت میرویم
حق همین جا حق به روی نیزه هاست
گریه ها بر حال خود باید كنیم
او كه خندان رفت چون آزاد شد
ما سكوت مرگباری كرده ایم
....او برای قرنها فریاد شد
 
یارب یارب أبكی علی من قتلوه وهو ضامی
سرت از پیكر پاكت كه لب تشنه بریده
بدنت را كه به خاك سیه كشته كشیده
به لب آب روان كشته ی لب تشنه كه دیده
چه بود جرم و گناهت كه مرمل به دمائی
تن عریان تو خونین به زمین در بر زینب
شده در لجه ی خون غرق مه انور زینب
نبود بی تو دگر تاب و توان یاور زینب
چه كند خواهر افسرده به هنگام جدایی
*******************
تو حسین الگوی آزادگی و عشق و جهادی
حرم و زمزمی و سعی و صفایی و منایی
به خیام حرم تو زده شد آتش بیداد
ز عطش جمله یتیمان تو در ناله و فریاد
نبود خیمه ی دیگر كه كنم سایه به سجاد
نگران اهل و عیالت كه سوی خیمه بیائی
همه جا بوده مرا با تو سر الفت و وحدت
سفری با سر خونین تو دارم سوی غربت
نگذارم به زمین بعد تو من پرچم نهضت
جلوم رأس تو بر نیزه كند جلوه نمائی
*******************
ببرد خفته به خون قاسم و عبدالله و جعفر
به دم تیغ جفا كشته تو دیدی علی اكبر
نه سلاح و نه علم مانده نه عباس دلاور
همه یاران تو در كرب و بلا كشته فدائی
نه سری در بدن تو كه ببوسم سر و رویت
نه تو را نای و گلوئی كه زنم بوسه گلویت
نه گلابی كه بشویم بدن غالی و رویت
نه لباسی ز تو بر جا نه سلاحی نه عبائی
*******************
ماه می گوید حسین با آه می گوید حسین
آیه آیه حضرت الله می گوید حسین
یار می گوید حسین دلدار می گوید حسین
در مدینه احمد مختار می گوید حسین
نار می گوید حسین گلزار می گوید حسین
شاه مردان حیدر كرار می گوید حسین
خار می گوید حسین غمخوار می گوید حسین
فاطمه بین در و دیوار می گوید حسین
خاك می گوید حسین افلاك می گوید حسین
مجتبی با سینه صدچاك می گوید حسین
خواب می گوید حسین مهتاب می گوید حسین
منبر و سجاده و محراب می گوید حسین
گاه می گوید حسین بیگاه می گوید حسین
شمع و نجم و كهكشان و ماه می گوید حسین
هوش می گوید حسین مدهوش می گوید حسین
بین خیمه كودكی آواره می گوید حسین
چاره می گوید حسین بیچاره می گوید حسین
غنچه شش ماهه در گهواره می گوید حسین
هوت می گوید حسین لاهوت می گوید حسین
ذوالجناح از قتل شه مبهوت می گوید حسین
شیر می گوید حسین شمشیر می گوید حسین
در تن شه سنگ و تیر و نیزه می گوید حسین
آل می گوید حسین گودال می گوید حسین
تازیانه بر تن اطفال می گوید حسین
ناله می گوید حسین آلاله می گوید حسین
در خرابه دختری با ناله می گوید حسین
 
تو حسین الگوی آزادگی و عشق و جهادی
كه به سر منزل معراج بلا پای نهادی
به ره مكتب توحید تو هستی همه دادی
حرم و زمزی و سعی و صفائی و منائی
به خیام حرم تو زده شد آتش بیداد
ز عطش جمله یتیمان تو در ناله و فریاد
نبود خیمه ی دیگر كه كنم سایه به سجاد
نگران اهل و عیالت كه سوی خیمه بیائی
همه جا بوده مرا با تو سر الفت و وحدت
سفری با سر خونین تو دارم سوی غربت
نگذارم به زمین بعد تو من پرچم نهضت
جلوم رأس تو بر نیزه كند جلوه نمائی
بازهم در ماتم روی حسین
باز هم در سوگ آن آلاله ایم
یادتان باشد حیات عشق را
وامدار خون سرخ لاله ایم
درس آزادی بدنیا داد رفتار حسیـن
بذر همت در جهان افشاند افكار حسین
با قیام خویش بر اهل جهان معلوم كرد
تابع اهل ستم گشتن بـود عار حسیـن
مرگ با عزت زعیش در مذلت بهتر است
نغمه ای می باشد از لعل درر بارحسین
 
كاش مي توانستم به زيارت مرقد پاكت بيايم
آخرمي خواستم با نيم نگاهي به آن گنبد طلاييت
كوله بار خستگي هايم را به وديعه گذارم
وره توشه اي بهر سفر آخرت مهيا سازم
 مي خواستم سر بر در گاهت بگذارم
بگويم آقا جان شرمنده ام
محب خوبي نبوده ام
 
امام عصر! گلويم فشرده از درد است
هنوز حال و هواي قبيله ام سرد است
قسم به چهره نورانيت كه پنهان است
قسم به دست دعايت كه رحمت از آن است
قسم به ناله جانسوز شام عاشورا
قسم به نور هدايت، امام عاشورا
قسم به روح شهيدي كه غرق لبخند است
قسم به جسم شهيدي كه پشت اروند است
شب بسيجي تو با حسين ميگذرد
و با صحيفه پير خمين ميگذرد
دم بسيجي سيد، دم مسيحايي است
اگر اشاره كند پا و سر تماشايي است
اگر ز پاي خود اكنون فتاده اند آنها
اگر دو چشم خود از دست داده اند آنها
اگر ز بعد شبي كه ستاره مي چينند
دو دست عاشق خود را دگر نمي بينند
بدان نهايت رويايشان ظهور شماست
و روشنايي چشمانشان حضور شماست
 
از زماني دور اين صحراي خشك
با فرات اندر نبرد و جنگ بود
اين زمين تشنه لب و خاموش بود
آن فرات از آب ها در جوش بود
روز عاشورا نبردي در گرفت
كربلا از آب ها سبقت گرفت
كربلا سيراب شد از اشك وخون
عرش ايزد ناله را از سر گرفت
آن فرات تشنه از لب هاي خشك
ناله سرداد اي گنه كار اي زمين
خون فرزند پيمبر مي مكي؟!
عرش در پيكارت آمد اين چنين
كربلا اي ديو خون آشان مست
بگذر از اين طفلكان بي پدر
آب هايم آن لبانت تر كند
بگذر از نوزاد بگذر بي هنر
 
لب تشنه ام از سپیده آبم بدهید
 جامی ز زلال آفتابم بدهید
من پرسش سوزان حسینم یاران
 با حنجره عشق جوابم بدهید
 
انگشت تو از دست چرا افتاده؟
 گل از چه ز شاخه ای جدا افتاده؟
ای ناطق قرآن كه جداگشته سرت
 بسم الله این سوره كجا افتاده؟
 
گل آمد و ویرانه ما گلشن از اوست ،
ماه آمد و كاشانه ی ما روشن از اوست،
من با پدرم قول و قراری دارم،
 جان باختن از من است و دل بردن از اوست
 
چون دید به نوك نی سرش را خورشید
،بر خاك ، تن مطهرش را خورشید،
آرام ، حریر نور خود را گسترد،
پوشاند برهنه پیكرش را خورشید
 
آن نخل به خون تپیده را می بوسید،
آن مشك ز هم دریده را می بوسید،
خورشید، كنار علقمه خم شده بود،
دستانِ ز تن بریده را می بوسید!
 
این پرچم عشق است كه بر دوش من است؟
 یا پاره ی قرآن كه در آغوش من است؟
 نه ، نه! بگذارید بگویم این كیست:
شش ماهه گلِ سرخِ عطش نوش من است
 
در پهنه ی دشت عشق ،جولان می داد،
یك سینه عطش ، ندای ایمان می داد ،
 در هلهله ی شب زدگان ، می دیدم،
 خورشید به روی خاك ها، جان می داد!
 
ای تیر! سوی مشك من این سان بلا مریز
،بر من ببار ، بهر خدا آب را مریز!
هرچند،تیر، مشك و دلم را دریده است
ای آب! همتی كن و ، تا خیمه ها ، مریز!
 
ز شرم روی ماهش آب شد، آب
 ز شوق دیدنش بی تاب شد ، آب
نه بر لب های خود آبی رسانید
  نه از لب های او سیراب شد ، آب
 
نازم به خورشيدى كه در شام غريبان
 بر نيزه ها قرآن به لب با ماه مى رفت
 حتى سر بى پيكر غرقاب خونش
يك نيزه بالاتر ز دشمن راه مى رفت
 
روز عاشورا كه روز داغ بــود      
 باغبان تنها ميان باغ بود
باغبان گلهای رنگارنـگ داشت    
با خزان بـی مروت جنگ داشت
يورش باد خـــزان آغاز كرد   
 كــربلايـش را حسين آباد كرد
چون كه تنها شد امــير ارجمند       
 بانگ هل من ناصرش كشتی بلـند
 سرپراز شورو دلی صدپاره داشت    
 كودكی شش ماهه درگهواره داشت
 باغبان تا سوز غربت سـاز كرد      
      نرگس شهــلای خود را باز كرد
 غم مخور بابا كه سربازت مــنم      
         آخرين سرباز جـــانبازت منم
 چون كه طبق شرع وآئين ومرام 
 ذبح را شش مــاه می بايد نمـام
ای پدر وقت دگــر گونی شده   
ســن من امروز قـــانونی شده
چون مرا بردی بگو با صد خروش 
گل فروشم گل فروشم گــل فروش
جنگ من با تير بابا ديــدنی است      
خون من بر آسمان پاشيـــدنی است
ای كه گرفتی به دوش
     بار غم وبار عشق
باز بيا سركنيـــم  
   قصــه غم بار عشق
تشنه لب گل فروش    
  دست گلش روی دوش
می بـردش تا كند      
  هـديه به بازار عشق   
 وای علی اصغرم(3
 كودك من لای لای    
  خـواهر من وای وای
گريه مكن های های  
    بــاش جلودار عشق  
 وای علی اصغرم(3)
 تير بـرويت  زدنند    
   گـل به گلويت زدنند
 خنده به رويت زدنند    
  واعجب از كار عـشق
گفت اگر به نزد شما من گناهكار شمايم    
 نكرده هيچ گناهی علی اصغرام است اين
به طفل بی گنه من دهيد جــرعه آبی  
 كه يادگار بجای علی اكــبرم است اين
حاج آقا موسوی
 
دخترم بر تو مگر غير از خرابه جا نبود            
 گوشه ويرانه جاي بلبل زهرا نبود
جان بابا خوب شد بر ما يتيمان سر زدي               
هيچكس در گوشه ويران به ياد ما نبود
دخترم روزيكه من در خيمه بوسيدم تو را             
 ابر سيلي روي خورشيد رخت پيدا نبود
جان بابا، هر كجا نام تو را بردم به لب           
 پاسخم جز كعب ني ،جز سيلي اعدا نبود
دخترم وقتي كه دشمن زد تو را زينب چه گفت        
 عمه آيا در كنارت بود بابا ،يا نبود
جان بابا، هم مرا ،هم عمه ام را ميزدند        
 ذرهاي رحم و مروت در دل آنها نبود
دخترم وقتي عدو ميزد تو را برگو مگر             
 حضرت سجاد زينالعابدين آنجا نبود
جان بابا بود، اما دستهايش بسته بود             
 كس به جز زنجير خونين، يار آن مولا نبود
دخترم آن شب كه درصحرافتادي ازنفس         
مادرم زهرا (س) مگر با تو در آن صحرانبود
جان بابا من دويدم زجر هم ميزد مرا            
آن ستمگر شرمش از پيغمبر و زهرا نبود
دخترم من از فراز ني نگاهم با تو بود            
 تو چرا چشمت به نوك نيزه اعدا نبود
جان بابا ابر سيلي ديدهام را بسته بود            
 ورنه از تو لحظهاي غافل دلم بابا نبود
دخترم شورها بر شعر ميثم دادهايم         
 ورنه در آواي او فرياد عاشورا نبود
جان بابا دست آن افتاده را خواهم گرفت           
ز آن كه او جز ذاكر و مرثيه خوان ما نبود
 
نیزه چون   منبرشده ،  مولا   قرائت   می كند
ه  های  عشق   و   مستی   را   تلاوت    می كند
شمس   حق  را  بین  كه  روی   نیزه  های    كوفیان
شید  سرد  و  بی فروغ  آسمانی  را  هدایت می كند
بالبان چوب   خورده ، شمس دراوج عروج
از   غم    كوچه، غم مادر   شكایت می كند
با  دو  چشم  خون فشانش ،  نور چشمان   رسول
قصه  ی  دستان بسته را روایت می كند
برتن  دشت    عطشناك و سیاه كربلا
  بالب  عطشان،شهنشه  خون  سخاوت  می كند
جای بوسه برلبان قاری هفت آسمان
 خیزران جهل این  مردم  اصابت می كند
سوی  دیگرساقی طفلان    عطشان حرم
تیر خورده  ،   غرق  خون،از حق  حمایت  می كند
وه  چه  غوغایی  در این محشر به پا گشته ، كز عشق
 طفل  شش  ماهه   به   قنداقش   رشادت    می كند
قافله سالار  عشق  ازاسب  افتاد  و  یتیمان غرق  آه
     زینب    حیدر  منش ز آنهاحضانت می كند
 سنگ  های       كوفیان      با        كاروان       كودكان
       از  سر  جهل    است   كاین  گونه    لجاجت    می كند
ناله ی   طفل  سه ساله   در    خرابه   ،   نیمه   شب
     بر   دل    غمدیده ی    ما     هم     سرایت     می كند
اشك آمد،قافیه آتش گرفت و سوخت همچون خیمه ها
     این    غزل    تاریخ   را    هم    صد   شماتت   می كند
گفتمش نقاش را نقشی بكش از زندگی ..
. با قلم نقش حبابی بر لب دریا كشید
 
گفتمش چون می كشی تصویر مردان خدا .
.. تك درختی در بیابان یكه و تنها كشید
 گفتمش نامردمان این زمان را نقش كن
... عكس یك خنجرزپشت سر پی مولا كشید
 گفتمش راهی بكش كان ره رساند مقصدم
... راه عشق و عاشقی و مستی ونجوا كشید
 گفتمش تصویری از لیلی ومجنون رابكش ..
. عكس حیدر(ع) در كنار حضرت زهرا(س)كشید
 گفتمش بر روی كاغذ عشق را تصویر كن ..
. در بیابان بلا، تصویر یك سقا كشید
 گفتمش از غربت ومظلومی ومحنت بكش .
.. فكر كرد و چهار قبر خاكی از طه كشید
 گفتمش سختی ودرد وآه گشته حاصلم ..
. گریه كردآهی كشید وزینب كبری(س) كشید
 گفتمش درد دلم را با كه گویم ای رفیق
. عكس مهدی(عج) راكشید و به چه بس زیبا كشید
 گفتمش ترسیم كن تصویری از روی حسین(ع)
... گفت این یك را بباید خالق یكتا كشید
 
سجده بر خاك تو شايسته بود وقت نماز  
 اى كه از خون جبينت به جبين آب وضوست
 
تا شفا بخشد روان و جسم هر بيمار را         
    در حريم وصل خود خاك شفا دارد حسين
تربتت راز شفاى همه درد است حسين       
  تن و جان را نبود مثل تو آگاه طبيب
 
ای كه حاجت ز حسین می طلبی دقت كن
پرچم شاه بسوی حرم عباس است
 

دشمن از او ميخواست تا تسليم گردد
مردي كه اهل خيمه را، سيراب ميخواست        
 خود را از تاب تشنگي، بيتاب ميخواست
آمد سراغ شط، وليكن تشنه برگشت                 
 مردي كه حتي خصم را، سيراب ميخواست
با مشك خالي، امتحان دجله ميكرد                
  دريا تماشا كن كه از شط، آب ميخواست!
دشمن از او ميخواست تا تسليم گردد       
 بيعت ز درياي شرف، مرداب ميخواست!
عمري چو او، در خدمت خفاش بودن     
  اين را ، شب از خورشيد عالمتاب ميخواست!
در قحط آب، از دست خود هم دست ميشست  
 مردي كه باغ عشق را، شاداب ميخواست
ديشب كه شوري در دلم افكنده بودند              
 طبعم به سوگ عشق، شعري ناب ميخواست
 
چنان خوابید نمـــــودازباده مستش 
          كه دادازفرط مستی هردودســتش
درآن مستی كه حال این چنین داشـت    
       الهی عاشقم عاشـق ترم كـن
الهی عاشقـم عاشـــــق ترم كـن     
      سرم راغرق خون چون پیــــكرم كن
بـزن تیــری به چشـــــم نازنینـم    
  كه غیر از دوســــت چیزی رانبینـــم
اگردستــم زدستـــم رفت غم نیست      
 سرم را میدهم كز دست كم نیست
اگـر چه دسـت در پیـكر نـدارم    
  بجزعشـق حسین برسرنـدارم
اگــرباردگـربینم حسیـن را      
  دهم جــان آرزو دیگر نـدارم
 
كاش می گشتم فدای دست تو          
      تانمی دیدم عـــزای دســت تو
خیمه های ظهرعاشـــــــــوراهنوز        
       تكیه داردبرعصـــای دســـت تو
ازدرخـــــت سبـــز باغ مصطـــفی   
   تافتاده شاخه های دســـت تو
اشك می ریـزدزچشـم اهـل دل       
          درعزای غـــم فزای دســت تو
 
بیاای اشك ای تندیس پاكی       
     بیا تا در قدم گاهــــش بریزم
 بیا از باغ مژگان  لاله  چینیم    
        به نذرراو سر راهــش بریزیم
بیادركوچه های شوق موعود      
     دعا گوی گل  نرگس  بمانیـم
بیااین جمعه هم در انتظارش       
     دعای ندبه ای دیگر  بخوانیم
بخوان ای اشك بامن این مهدی   
     كه بی اوخانه ی دل سوت وكوراست
به فكر العجل سركن شب وروز  
         كه او بی صبر هنگام ظهوراست
اباصالح عزیزجان زهـرا  
 نه پنهانی كه پیـدایت نمـایم
توشمع محفل جمعی ولی من    
     نمی بینم تمــشایت نمــایم
بدم امابه عالم فخـــرم این بس   
      غلام حلقه برگوش حسیــنم
 
عباس بی وفا تو نبودی
پر كرد مشك و پس كفی از آب برگرفت
می خواست تا بنوشد از آن آب خوشگوار
آمد به یادش از جگر تشنه حسین
چون اشك خویش ریخت زكف,آب و شد سوار
برخود خطاب كرد كه ای نفس اندكی
آهسته تر كه مانده حسین تشنه در قفا
عباس! بی وفا تو نبودی چنین چه شد؟
نوشی تو آب و مانده حسینت درانتظار
شد با لبان تشنه از آب روان برون
دل پرز جوش و مشك به دوش,آن بزر گوار
كردند جمله,حمله برآن شبل مرتضی
یك شیر در میانه و گرگان بی شمار
یك تن كسی ندیده و چندین هزار تیر
یك گل كسی نچیده و چندین هزار خار
آمد به یادش از لب خشك برادرش
شد غیر ت فر ات ,دو چشم به خون ترش
گفتا نخورده آب گلستان حیدری
داری تو میل آب ,كجا شد برادری
 
 نزدیك مغرب است خدایا چه می شود؟
كشتی شكست خورده دریا چه می شود؟
از لاله های خون جراحات زخم عشق
مقتل ز عمق فاجعه دریاچه می شود
با چكمه های بند نبسته رسیده شمر
با زخمهای سینه بابا چه می شود
قاتل ز بس برید از نفس فتاد
ای سر بریده بعد تو با ما چه می شود
نزدیك مغرب است چه باد مخالفی
نزدیك مغرب است ندا داد هاتفی
ای كشته فتاده به صحرا حسین من
ای میوه رسیده زهرا حسین من
آن كهنه پیرهن كه خودم بافتم چه شد
ای بانی قیامت كبرا حسین من
یادش به خیر شانه زدن های موی تو
ای صاحب شفاعت عظما حسین من
چشمت زدند عاقبت این هرزه چشم
قربانی حسادت دنیا حسین من
مغرب شد و گذشت وَِ حالا شب آمده
بعد از تمام حادثه ها زینب آمده
زینب رسید و خاطره ها را مرور كرد
از بین نیزه های شكسته عبور كرد
آهی كشید و گفت «أأنت اخی»حسین
اینجا گریز روضه ی ما جفت و جور كرد
بشنید یا «اخی الیً»صبور باش
دل را به امر حنجر پاره صبور كرد
در آخرین دقایق گودال قتلگاه
هر نیزه ای به گونه ای عرض حضور كرد
قلب ز شعله دلخورش آتش گرفته است
ناگاه دید چادرش آتش گرفته است
چشم های حرمله چشم از خیانت بر نداشت
چشم چون گفتم به مولایم به چشمم تیر كاشت
چشم طاها چشم حیدر چشم زهرا چشمه شد
چشم دادم چشم بستم از جهان بی چشم داشت
بالا نرفت آنكه به پای تو پا نشد
آقا نشد هر آنكه برایت گدا نشد
مقصود از تكلم طور از تو گفتن است
موسی نشد هر آنكه كلیم شما نشد
روز ازل برای گلوی تو هیچ كس
غیر از خدای عز و جل خونبها نشد
در خلقتش زمین و مكانهای محترم
بسیار آفرید ولی كربلا نشد
گرچه هزار سال برای تو گریه كرده اند
یك گوشه از حقوق لب تو ادا نشد
ما گندم رسیده شهر ری توایم
شكر خدا كه نان تو از من جدا نشد
یك گوشه می رویم و فقط گریه می كنیم
حالا كه كربلای تو روزی ما نشد
داغ تو اعظم است تحمل نمی شود
در حیرتم چگونه قد نیزه تا نشد
لطیفیان
در كوچه ها نسیم بهشت محرم است
این شهر بی مجالس روضه جهنم است
پیراهن سیاه عزاداری شما
زیباترین تجلی عشق مجسم است
شكر خدا كه هیئتمان باز دایر است
شكر خدا كه بر سر این كوچه پرچم است
بیرون ندیده اید زنی استاده است؟
بالش شكسته قدش هم كمی خم است
لبخند تلخ فاطمه بر تك تك شما
یعنی خوش آمدید و همان خیر مقدم است
من كه ندیدمش دم در، خب شما چطور؟
صد حیف سوی چشم گنهكار ما كم است
پرواز می كنیم  از این پیله های تنگ
فصل بلوغ شیعه یقینا محرم است
در مجلس عزای امام قتیل اشك
روضه به شور و واحد و نوحه مقدم است
وحید قاسمی
 

 
است كاروان كربلا
روی دل با كاروان كربلا دارد حسین(ع)  
شیعیان دیگر هوای كربلا دارد حسین
مروه پشت سر نهاد امّا صفا دارد حسین(ع)  
از حریم كعبه جدش به اشكی شست دست
بیش از اینها حرمت كوی منا دارد حسین(ع)  
می‏برد در كربلا هفتاد و دو ذبح عظیم
كس نمی‏داند عروسی یا عزا دارد حسین(ع)  
بس كه محمل‏ها رود منزل به منزل با شتاب
عزّت و آزادگی بین تا كجا دارد حسین(ع)  
آب خود با دشمنان تشنه قسمت می‏كند
داوری بین با چه قومی بی‏حیا دارد حسین(ع)  
دشمنش هم آب می‏بندد به روی اهل بیت
با كدامین سركند؟ مشكل دوتا دارد حسین(ع)  
دشمنانش بی‏امان و دوستانش بی‏وفا
جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین(ع)  
شمر گوید گوش كردم تا چه خواهد از خدا
كاندرین گوشه عزایی بی‏ریا دارد حسین(ع)  
اشك خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار
استاد سید محمدحسین شهریار
بیابان كربلا
چون لاله می‏دمد ز بیابان كربلا  
... هر سال تازه خون شهیدان كربلا
خونی كه خورده‏اند یتیمان كربلا  
این تازه‏تر كه می‏رود از چشم ما برون
گردی كه شد بلند به میدان كربلا  
آمد فرود و جمله به دل‏های ما نشست
چندین گل شكفته ز بستان كربلا  
این باغبان كه بود كه ناداده آب چید
خون خورده است خاك گلستان كربلا
گلبن به جای گل دل خونین دهد به بار
تنها بماند رستم دستان كربلا  
آه از دمی‏كه بی كس و بی یار و هم‏نشین
دامن به دست خار بیابان كربلا  
داد آن گلی كه بود گل دامن رسول
آبی به حلق تشنه سلطان كربلا  
خون خورد تیغ تیز كه در یك نفس براند
 ملاعبدالرّزاق فیّاض لاهیجی
... حسین تو است
وین خشكْ لعلِ غرقه در خون حسین توست  
... این لؤلؤتر و دُر گلگون حسین توست
افشاند تا به دامن گردون حسین توست  
این مركز محیط شهادت كه موج خون
وز شرق نیزه سرزده بیرون حسین توست  
این نیّری كه كرده به دریای خون غروب
از چند و چون جراحتش افزون حسین توست  
این مظهر تجلّی بی چند و چون كه هست
اجزای او به صفحه هامون حسین توست  
این مصحف حروف مقطع كه ریخته
مانند اسمِ اعظمِ مخزونْ حسین توست  
این گوهر ثمین كه به خاك است و خون دفین
 عقل جهانیان شده مجنون حسین توست  
ین هادی عقول كه در وادی غمش
 اوضاع دهر كرده دگرگون حسین توست  
این كشتی نجات كه طوفان ماتمش
محمدحسین غروی اصفهانی
خاك مشكبار
نیست یك دل كان نباشد دغدار كربلا  
بس كه روح افزاست طرف لاله زار كربلا
بر حریم كعبه افشاند غبار كربلا  
تا فزاید آبرویش هر سحر باد صبا
زیبد از این رتبه بر عرش افتخار كربلا  
راحتِ جانِ نبی را همچون جان در برگرفت
شاه یثرب تا ز بطحا بست بار كربلا  
در دل اهل جهان یكباره بار افكند غم
این بنا بنهاد كوفی در دیار كربلا  
میهمان را تشنه كشتن شرط مهمانی نبود
بوستانش در كنار جویبار كربلا  
آب بُد مهریه زهرا و خشكید از عطش
صغیر اصفهانی
حیرت‏ستان
رانده‏ام بر جاده مرداب ها  
رفته‏ام من پا به پای آب‏ها
خوانده‏ام منظومه گلزارها  
دیده‏ام طومار گنگ خارها
 كربلا در نشئه تكرار بود  
هر كجا حرفی ز بوی یار بود
كربلا این خوش‏ترین خط را نوشت  
هر كجا تا خواست نازد سرنوشت
صورت از ذات حسینی زد قدم  
هر كجا حق در تجلی زد قدم
بی‏حدوث كربلا «حیرت» نداشت  
گرچه رنگ كاستی خلقت نداشت
كربلا، یا اوج انسانست این  
آه بنگر حیرتستان است این
لعنت تاریخ سهم كوفیان...  
هان همین جا گشت حرّ از قدسیان
عبدالعظیم صاعدی
سفر سرخ
بر تو ای شیر چه در جنگل شمشیر گذشت  
سیل خون تو ز صد وادی نخجیر گذشت
نیزه‏ای گشت و ز قلب فلكِ پیر گذشت  شعله زد زخم تو بر خیمه خورشید و غمت
چون شد از دشتِ تنت قافله تیر گذشت؟  
ای كماندار هزار آهوی شوریده عشق
از سر كاخ بلند زر و تزویر گذشت  
حجم توفانی خونِ تو بنازم كه چه زود
كاروانی دگر از جاده زنجیر گذشت  
سفر سرخ تو، خوش باد كه در هر نفسش
وصف مشتاقی‏ات از عهده تقریر گذشت  
من چه گویم كه به درگاه عبودیت دوست
بهمن صالحی
میدان عطش
نتوان گفت كه هر لحظه چه غمناك گذشت  
آنچه در سوگ تو ای پاك‏تر از پاك گذشت
كه زمان مویه كنان از گذر خاك گذشت  
چشم تاریخ در آن حادثه تلخ چه دید
كه چه‏ها بر سر آن پیكر صد چاك گذشت  
سیر خورشید، بر آن نیزه‏ی خونین می‏گفت
آن كه با پای دل از قلّه‏ی ادراك گذشت  
جلوه‏ی روح خدا در افقِ خون تو دید
هر كجا دید نشانی ز تو چالاك گذشت  
مرگ، هرگز به حریم حَرَمت راه نیافت
كه به میدان عطش پاك شد و پاك گذشت
رِّ آزاده شد از چشمه مهرت سیراب
كه چرا تشنه از او این همه بی‏باك گذشت  
آب شرمنده ایثار علمدار تو شد
نصراله مردانی
رجعت سرخ
با دو صد ایهام معنی‏دار روی نیزه‏ها  
كربلا را می‏سرود این بار روی نیزه‏ها
مثل یك ترجیع شد تكرار روی نیزه‏ها  
نینوای شعر او از نای هفتاد و دو نی
لاله‏ها را سر به سر بشمار روی نیزه‏ها  
چوب خشك نی به هفتاد و دو گل آذین شده‏ست
یا قدم آهسته‏تر بردار روی نیزه‏ها  
یا بر این نیزار خون امشب متاب ای ماهتاب
محمد علی مجاهدی (پروانه)
كربلا
از پیروان و مرثیه‏خوانان كربلاست  
روح‏القدس كه پیش لسان فرشته‏هاست
آری در آن جهان دگر نیز این عزاست  
این ماتم بزرگ نگنجد در این جهان
خیرالنسا كه مردمك چشم مصطفی است  
كرده سیاه حلّه نور این عزای كیست
این چشم كوفیان چه بلا به چشم بی‏حیاست  
بنگر به نور چشم پیمبر چه می‏كند
گل را چه واقع است كه پیراهنش قباست  
بلبل اگر ز واقعه كربلا نگفت
كز رنگ و بو فتاد گلستان مصطفی  
شاخ گلی شكست ز بستان مصطفی
وحشی بافقی
محرم
دلم دریاچه غم شد دوباره  
قد آیینه‏ها خم شد دوباره
بخون ای دل محرم شد دوباره  
صدای سنج و دمّام آمد از دور
علیرضا قزوه
ماه محرم
مرا از ابر، نم نم آفریدند  
ترا از جوهر غم آفریدند
اگر ماه محرم آفریدند  
برای گریه در سوگ حسین‏ست
علیرضا قزوه
خون گریه می‏كرد
زمین هم بی‏امان خون گریه می‏كرد  
زمان بر باغبان خون گریه می‏كرد
تمام آسمان خون گریه می‏كرد  
و وقتی اسب او بی‏صاحب آمد
ابراهیم درویشی
سرسبزترین بهار
سرسبزترین بهار بیداری شد  
خونی كه ز پیشانی او جاری شد
آیینه روشن فداكاری شد  
آن سر كه به روی نیزه‏ها گشت بلند
محمدحسین امیدی
ماه نیزه‏ها
صد شور و نوا ز نینوا آوردم  
یك قافله غم ز كربلا آوردم
یك ماه به روی نیزه‏ها آوردم  
بر روشنی تیره‏دلان كوفه
محمود تاری (یاسری)
شام غریبان
گلخنده عیش را فراموش كنید  
امسال بنفشه را سیه‏پوش كنید
هر جا كه بُوَد چراغ، خاموش كنید  
در شام غریبان حسین بن علی(ع)
عباس حداد كاشانی
تجسّم قیام
 
 در سینه عاشقان، پیام است حسین(ع)  
همواره تجسّم قیام است حسین(ع
دل‏چسب‏ترین شكل كلام است حسین(ع)  
در دفتر شعر ما، ردیف است هنوز
معصومه جمهوری
حسین(ع)
بر زخم تن از ستاره افزون حسین(ع)  
یا رب به رخ نشسته در خون حسین
 
ما را برسان به خاك گلگون حسین(ع)  
در جبهه حق به طاعتی دست بگیر
* * *
در جنگ به كارِ دادخواهی است حسین(ع)
بر كفر جهان خشم الهی است حسین(ع)
چون رحمت حق نامتناهی است حسین(ع)  
بگذار به خاك پاك او روی نیاز
استاد مشفق كاشانی
ای فرات
از شدت تب ز های‏هایت می‏سوخت  
هفتاد دو حنجره به پایت می‏سوخت
لب‏های حسین از برایت می‏سوخت  
ای جاری رو سیاه، ای شط فرات
گلاب اشك
با خون حماسه‏های تو می‏روییم  
عمری است كه راه سرخ تو می‏پوییم
فردا به گلاب دیدگان می‏شوییم  
گردی كه گرفته شش گوشه تو
محمدرضا سهرابی نژاد
حسین(ع)
بر قلب ستم تیر شهاب است حسین(ع)  
گلواژه شعر انقلاب است حسین(ع)
پرورده دامان حجاب است حسین(ع)  
دانی ز چه رو ماه بر او رشك برد
درس وفا
در نوای نینوا آموختیم  
آنچه از درس وفا آموختیم
از شهید كربلا آموختیم  
نغمه هیهات منّا الذِّله را
حشمت اللّه‏ خالقی
داغ
رنگ از رخ او پریده امّا برپاست  
هر چند قدش خمیده امّا برپاست
هفتاد و دو داغ دیده امّا برپاست.  
این سرو كه در میان خون می‏بینید
گویی ز گلوی نی نوا می‏آید.  
پیوسته به گوشم این ندا می‏آید
از خنجر سرخ كربلا می‏آید  
آواز غریبانه هَل مِن ناصر
عباس براتی‏پور
هفتاد و دو لاله عشق
دارند صلای سرخ بیداری عشق  
تا خیمه به خون زنند در یاری عشق
هفتاد و دو لاله در هواداری عشق  
در كرب و بلای عاشقان پرپر شد
 
عاشورایی
 

هر چیز كه داشت بی‏ریا داد حسین(ع)  
الحقّ كه به ما درس وفا داد حسین
) آن هستی خود ز كف چرا داد حسین(ع  
یعنی كه تأملی كنید ای یاران
در محضر عشق دوست افتاده شوید  
از بهر ستیز و مرگ آماده شوید
در طول زمان همیشه آزاده شوید  
از خون حسین(ع) بشنوید این پیغام
سید هاشم نبی‏زاده
تیغ ستم
هم سجده بی‏سلاح او خونین بود  
هم «حی علی الفلاح» او خونین بود
پیشانی ذوالجناح او خونین بود  
افسوس كه چند ساعتی بعد نماز
 مولا
رو سوی سپاه شام كردی مولا  
بر عاطفه‏ها قیام كردی مولا
تو حجت را تمام كردی مولا  
حاشا كه كمك بخواهی از دشمن خویش
علیرضا دهقانیان
یاس پرپر
كنار یاس پرپر گریه می‏كرد  
كسی بر یك كبوتر گریه می‏كرد
 به دستان برادر گریه می‏كرد  
دریغا ظهر عاشورا برادر
گریه خون
زمین هم بی‏امان خون گریه می‏كرد  
زمان بر باغبان خون گریه می‏كرد
تمام آسمان خون گریه می‏كرد  
و وقتی اسب او بی‏صاحب آمد
ابراهیم درویشی
دشت كربلا
خورشید فراز نیزه‏ها مانده هنوز  
بر نیزه، سری به نینوا مانده هنوز
از رونق دشت كربلا مانده هنوز  
در باغِ سپیدهْ بوته بوته گل خون
محمد پیله‏ور
آهنگ سفر
از راز شهادتش خبر داشت حسین(ع)  
آن روز كه آهنگ سفر داشت حسین
هفتاد و دو واژه در نظر داشت حسین(ع)  
از بهر سرودن یكی قطعه سرخ
عزیزاللّه‏ خدامی
خورشید خونین
انگار كه روز خواهرت شب شده بود  
گودال ز خون تو لبالب شده بود
یك قطره ز اشك چشم زینب(س) شده بود
خورشیدِ به خون نشسته كرب و بلا
حبیب اللّه‏ بخشوده
كربلا چیست؟
كربلا اوج خلوص نیّت است  
كربلا تفسیر انسانیّت است
تشنه خون عدالت دشنه است  
كربلا یعنی عدالت تشنه است
مكتب تدریس ارزش‏های ماست  
كربلا تندیس ارزش‏های ماست
نغمه‏ها از خیمه‏ها در هر كنار  
كربلا یعنی تماشای بهار
خاك آن جز مخمل سجاده نیست  
كربلا یك سرزمین ساده نیست
در میان تیر دشمن در نماز  
كربلا یعنی حسین و چشم باز
آن همه مجروح و تنها یك طبیب  
كربلا یعنی اباالفضل و حبیب
ریسمانی سوی بال ریستن  
كربلا یعنی چگونه زیستن
اشك زینب نیمه شب در سكوت  
كربلا یعنی قناتی در قنوت
علی رهبر
عباس چو ماه
 

سرچشمه عشق و انقلاب است حسین  
شیرازه عترت و كتاب است حسین
عباس چو ماه و آفتاب است حسین  
دیگر شهدا ستاره تابانند
سید رضا مؤید خراسانی
دیباچه دفتر فتوّت
سرحلقه ارباب مروّت عباس  
دیباچه دفتر فتوّت عباس
هر چند به تن نداشت قوّت عباس  
بی دست گرفت مشك را بر دندان
محمود شاهرخی (جذبه)
اسباب شفاعت
مشتاق لقای حق‏پرست تو بود  
عباس با دلی كه پای بستِ تو بود
اسباب شفاعتش دو دست تو بود؟  
امروز چه كرده‏ای كه فردا زهرا
شهاب یزدی
گل‏های سرخ
تا نمی‏دیدم عزای دست تو  
كاش می‏گشتم فدای دست تو
تكیه دارد بر عصای دست تو  
خیمه‏های ظهر عاشورا، هنوز
تافتاده شاخه‏های دست تو  
از درخت سبز باغ مصطفی
در عزای غم فزای دست تو  
اشك می‏ریزد ز چشم اهل دل
سبز می‏گردد به پای دست تو  
یك چمن گل‏های سرخ نینوا
چیست آیا خون بهای دست تو؟  
در شگفتم از تو ای دست خدا
صادق رحمانی
علمدار
نتوان گفت كه هر لحظه چه غمناك گذشت  
آنچه در سوگ تو ای پاك‏تر از پاك گذشت
كه چهار بر سر آن پیكر صد چاك گذشت  
سرِ خورشید بر آن نیزه خونین می‏گفت
كه چرا تشنه ازو این همه بی‏باك گذشت  
آب شرمنده ایثار علمدار تو شد
نصراللّه‏ مردانی
اگر زینب نبود
 كربلا در كربلا می‏ماند اگر زینب نبود  
سرِّ نی در نینوا می‏ماند، اگر زینب نبود
 پشت ابری از ریا می‏ماند اگر زینب نبود  
چهره سرخ حقیقت بعد از آن طوفان رنگ
در كویر تفته جا می‏ماند اگر زینب نبود  
چشمه فریاد مظلومیّت لب تشنگان
از طراز نغمه وا می‏ماند اگر زینب نبود  
زخمه زخمی‏ترین فریاد در چنگ سكوت
در گلوی چشم‏ها می‏ماند اگر زینب نبود  
در طلوع داغ اصغر، استخوان اشك سرخ
 در بیابان‏ها رها می‏ماند اگر زینب نبود  
ذوالجناح دادخواهی، بی سواد و بی‏لگام
پشت كوه فتنه‏ها می‏ماند اگر زینب نبود  
در عبور از بستر تاریخ، سیل انقلاب
قادر طهماسبی (فرید)
عطش
غمش رنگ از رخ مهتاب می‏برد  
عطش از چشم اصغر خواب می‏برد
علی را تشنگی از تاب می‏برد  
بیابان را سراسر آب می‏برد
سیدمهدی حسینی
فواره خون
فوّاره خون گرم سیرابش كرد  
آن طفل كه بوی آب بی‏تابش كرد
لالاییِ گرم خواند و در خوابش كرد  
ناگاه ز سَمْت كوفه تیری برخاست
سیدمحمد عباسیّه (كهن)
امّا خندید
آیینه صفت شكست، امّا خندید  
گل غنچه رگش گسست، اما خندید
تیرش به گلو نشست، اما خندید  
بر شانه سلطان ولایت، اصغر
احد ده‏بزرگی
كربلا بود و حسین علیه‏السلام
پیش خیل دشمنان، تنها خدا بود و حسین  
ظهر عاشورا، زمین كربلا بود و حسین(ع)
واندر آن گلشن خزان لاله‏ها بود و حسین  
هر طرف پرپر گلی از شاخه‏ای افتاده بود
ز آن همه یاران، علی اصغر به جا بود و حسین  
داشت در آغوش گرمش آخرین سرباز را
بعداز آن گل، خیمه‏ها ماتم‏سرا بود و حسین  
آخرین سرباز هم غلطید در خون گلو
غرقه در خون، دستش از پیكر جدا بود و حسین  
یك طرف جسم علمدار رشید كربلا
كربلا چون لاله زاران با صفا بود و حسین  
عون و جعفر، اكبر و اصغر به خون خود خضاب
هر طرف از شش جهت تیر بلا بود و حسین  
تیر باران شد تن سالار مظلومان (فراز)
سید تقی قریشی (فراز)
شعر عاشورا
 
بوی تو
اینجا قدم قدم ، همه پیچیده بوی تو
بوی نگاه زینب و بوی گلوی تو
شنهای شعله ور شده را لمس می كنند
انگشت های القمه در جستجوی تو
اسلام را قدم زده ای سوی كفرشان
كفار قبل از این كه بیایند سوی تو !
تو ماندی از زمین و نماندی از آسمان
خون از گلوت رفت و نرفت آبروی تو
من دارم آب می شوم از شرم ؛ آن زمان ـ
حتی نبوده آب برای وضوی تو
جز آسمان برای تو جایی نمانده بود
آنجا كه كفر می وزد از چارسوی تو ...
**********
بنات النعش اكبر
به طاق آسمان امشب گل اختر نميتابد
بنات النعش اكبر بر سر اصغر نمي تابد
به شام كربلا افتاده در درياي شب ماهي
كه هرگز آفتابي اينچنين ديگر نمي تابد
به دنبال كدامين پيكر صد پاره مي گردد
كه از گودال خون خورشيد بي سر درنمي تابد
به پهناي فلك بعد از تو اي ماه بني هاشم
چراغ مهر ديگر تا قيامت برنمي تابد
فرات مهرباني تشنه ي لب هاي عطشانت
تو آن درياي ايثاري كه در باور نمي تابد
كنار شط خون دستي و مشكي پاره مي گويد
كه عباس دلاور از برادر سر نمي تابد
ز خاك تيره هفتاد و دو كوكب آسماني شد
كه بر بام جهان نوري از اين برتر نمي تابد
*********
 
گاهواره ي ماه
نگير از شب من آفتاب فردا را
نبند روي من آن چشم هاي زیبا را
تو گاهواره ي ماه و ستاره ها هستي
خدا به نام تو كرده ست آسمان ها را
تو در ادامه ي هاجر به خاك آمده اي
كه باز سجده كني امتحان عظما را
خدا سپرده به دستت چهار اسماعيل
كه چشمه چشمه گلستان كنند دنيا را
چه كرده اي كه به آغوش مهرباني تو
سپرده اند جگرگوشه هاي زهرا را
بگو چه بر سر بانوي آب آمده است
كه باز مي شنوم رود رود دريا را
تبر چگونه شكسته است شاخ و برگ تو را
چطور خم شده اي بر زمين سپيدارا؟!
بخوان! دوباره بخوان با گلوي مرثيه ها
حديث تشنه ترين دست هاي صحرا را
آز آسمان به زمين آمده ست گيسويت
كه سر بلند كند دختران حوا را
*********
پيكر
افتاده است روی زمين پيكر كسی
در خون شناور است تن بی سر كسی
«يا نور عين » « يا ولدی » گريه می كند
بر پاره های پيرهنش مادر كسی
سيلی زدند صورت ماه شكفته را
شلاق خورد بر بدن لاغر كسی-
كه آه آه می كشد و آه آه او
آتش كشيده يكسره بر چادر كسی-
كه كوه پای طاقت او خاك می شود
دريای خون برابر او ... خواهر كسی-
از نخل های سبز عراقی بلندتر
بالا بلند! بيشتر از باور كسی..
بر نيزه ميبرند ستاره ستاره ماه
يك كهكشان بروی زمين، نه! سر كسی
چيزی بگو ستاره ی دنباله دار، شب
هرگز نشد برای ابد باور كسی
 
********
زهرا جان
سلام زهرا جان ! خون شده چرا جگرت؟
مدينه پر شده از كربلای دور و برت
برای مادر عباس  چيست بهتر ازين
خبر بياوری از لاله های در سفرت
خدا كند  كه نگويی و نشنوم چه شده است
كه آتشم زده آن چشم های سرخ و تَرت
برای  اين  زن  تنهای  شهر قـصه بگو
زغيرت پسـرم ٫نه درست تر !پسرت!
چهار پاره جگر داشتم كه توفان برد؟
فدای بازوی در خون نشسته وكمرت
هنوز  بانوی آب و شكوفه دل خون است
ز هُرم آتش و ان كربلای پشت درت!
دو بازوی قلم اورده ای نه!بانو جان؟؟!
دو چشم ناز ابولفضل هم فدای سرت!
سرت سلامت ... ای كاش مرده بودم من!
نمی رسيد به من داغ آخرين خبرت
سر حسين(ع)؟ سر نيزه؟ خيزران و تنور؟
چقدر خون شده بانوی  خسته دل جگرت؟
نگو و آتش اين سينه را زياد نكن
چگونه بشنوم از داغ های بيشترت
*********
به كدامين گناه
به كدامين گناه ناكرده
، به كدام اشتباه كشته شديد ؟
كه به پيشاني چروك زمان
مثل خطي به خون نوشته شديد
از كدام آب و گل ؟ كدام اقليم ؟
از كدام آسمان ؟ كجاي بهشت ؟
نازنينان چگونه اينهمه سال
 برتر از آدم و فرشته شديد؟
و خدا حتما از همان اول
، از همان روزهاي آغازين
خاكتان را ز نينوا برداشت
و به درياي خون سرشته شديد
رودها سر به زير و شرمنده
، ابرها بي قرار و سرگردان
راويان هميشه عطشان
حال و آينده و گذشته شديد
سالياني دراز رفته ، هنوز
ظهر روز دهم سياپوش است
و زمين ناله مي زند :خوبان
 ! به كدامين گناه كشته شديد….
 
زائر بقیع
جز او بقيع زائر خلوت نشين نداشت
در كوچه باغ مرثيه ها خوشه چين نداشت
نجوای غمگنانه ی اين مادر صبور
تاثير - كمتر از نفس آتشين نداشت
جز چشم او كه چشمه ی احساس شد كسی
يك آسمان ستاره به روی زمين نداشت
با آنكه خفته بود به خون باغ لاله اش
از شكوه كمترين اثری بر جبين نداشت
بعد از به ذل نشاندن داغ چهار سرو
دلبستگی به واژه ی ام البنين نداشت
با خاك حرف می زد و بر خاك می نشست
حاجت به ناز شهپر روح الامين نداشت
می گفت ای دلاور نستوه ای رشيد
خورشيد نيز صبر و رضا بيش از اين نداشت
عباس من !كه لاله ی عباسی منی
ای كاش دل به داغ فراقت يقين نداشت
ای ساقی حرم كه عطش تشنه ی تو بود
ساقی به جز تو سلسله ی يا و سين نداشت
عباس من شنيده ام افتاده ای از اسب
تاب تحمل تو مگر صدر زين نداشت؟
بر دست و بازوی تو علی بوسه داده بود
كس چون تو بازوان غرور آفرين نداشت
والله بعد زمزمه ی (ان قطعتموا)
چشم تو اعتنا به يسار و يمين نداشت
تا موج نخلها زحضورت به هم نخورد
دريای غيرت اين همه اوج و طنين نداشت
تو ماه من نه ... ماه بنی هاشمی ولی
پيشانی بلند تو اين قدر چين نداشت
وقتی حسين بر سرت آمد - كه يك نظر
چشم تو تاب ديدن آن نازنين نداشت
 
 
فايلها
Imam.Hussein2.jar 102.542 KB باز باران با ترانه...